<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در جستجوی زمان از دست رفته</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 10 Jul 2009 01:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بدون عنوان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زن کنار پنجره اتاقم ایستاده،( شباهت عجیبی به من داره).سیگارش و لای انگشتاش محکم گرفته  به سمت بالا.سیگارو به لبهاش نزدیک می کنه،گوشه چشم راستشو تنگ می کنه،دودو می کشه  تو سینه اش.دود اروم از لای لبهاش میاد بیرون.صورتش و بر می گردونه.از دود سیگار بدش میاد.چون از خودش بدش میاد.چون دود می دوه توی تنش و بخشی از وجودشو با خودش می یاره بیرون.می گه عاشق سیگار کشیدنه چون باعث می شه بتونه بخشی از خودشو دور بریزه.آتش بزنه،خاکستر کنه.به طرفم میاد.دستامو تو دستاش می گیره.می گه دستام خیلی خاص به نظر می رسن.بهش می گم که چقدر گردن بلند و دستای استخونیشو دوست دارم.انگشتشو می زاره روی گردنم می کشه تا روی سینه ها م.می گه من این انحنا رو دوست دارم.دستشو می کشه روی گونه هام و می گه چقدر گونه هات برای بوسیدن ،احساس زن بودنت رو فرو می ده رو لبها.نمی فهمم از چی حرف می زنه.من فکر می کنم یه زن حتما باید شلوار لی داشته باشد.می گه من بعد سکس دلم یه لیوان آب می خواد.ازش می پرسم تا حالا چند با رسکس داشتی.می گه به اندازه همه رویاهام .سیگارو می زارم بین لبهام.آتش می گیره و دود همه جارو پر می کنه.می گم من دوست دارم مردها فکر کنند من زن هرزه ای هستم ولی به کسی پا نمی دم.اون می گه ولی من دوست دارم مردها فکر کنند من زن هرزه ای نیستم ولی به همه پا می دم.بهش می گم دیشب خون دماغ شدم.و یه دفعه به نظرم رسید زندگی یعنی خون.خونی که از رگهای من فرار می کنه و نمی دونم کجا می ره.اون مب گه ولی به نظر من  زندگی یعنی خودکشی با دستهای بسته.می گم باید از این خونه بریم.توی خونه جدید هم به اندازه اینجا راحتی.سیگارو از صورتش دور می کنه.چشماش پر اشک می شه.بهم می گه  چقدر کوتاه و شمرده حرف می زنی وقتی می خوای منو از در خونت دور کنی.این عجیب نیست....دستهامو می زارم دو طرف صورتش.بهش می گم تو شبیه سی سالگی منی.این عجیب نیست....اگه تو نباشی دیگه من برام بی اهمیته .این عجیب نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی نمی دونم چرا با وجود اینکه می دونست بدون اون هیچم...خود کشی کرد و مرد....ومن برای خودم مهم نیستم ....دیگه هیچ وقت.............................................................................&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2009 01:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;آلزایمر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید  به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتی میری که یه روز خوب با یه احساس خوب برگردی.گفتی میری که یه روز بی خبر بیای منو از خواب بیدار کنی.بگی چقدر بی تو بودن سخته.بخدا سخته.راستی کی رفتی.؟ همون موقع که من چشمام خیس بود یا وقتی که هر چی چشم دوندم جای پاتم ندیدم.بگو.کی رفتی...؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی خواستی باور کنی میون من و تو فاصله ای بود از جنس حرف که هیچ وقت پر نشد......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو روزهایی که همه دنیام این شده بود که یکی منو ترک کرد و یکی باید باشه که برای موجود ترک شده اشک بریزه.بهترین راه این بود بخزم گوشه اتاق کنار بخاری.همون که می گفتی آخر تو رو می کشه.دستم بره روی شمارهای تلفن و بگم بیان .هر جور که شده.هم آغوشی بهترین راه فراموشی خودمه...من با اون بخاری هنوزم زنده ام.حالا برگشتی که چی بشه..؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا من فکر می کردم قبل از اونکه منو ببینی عاشقم بودی....چرا متوجه احساس هیجان تو از این که چشمهای من شبیه دخترک فاحشه بود،نشدم.چرا بو نکشیدم هوای مه آلود اطراف بدنتو.اومده بودی عادت بدی یا عادت کنی ،من بی حوصله رو. ببخشمنو که فرو رفتم بین ذرات معلق دود و بی اشتهایی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستی چرا فکر می کردم  قبل از دیدنت دچارت شدم.هم آغوشی با چاشنی همذات پنداری و یک مشت حرف حساب.حتی بدون عنوان عشق به نظرت لذت بخش تر نیست.؟..راه تو از من جدابود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همیشه درگیری عجیبی با زمان داشتم.همیشه از عقربه های ساعت جا می موندم .نفهمیدم ثانیه ها چطور بی صدا ُدارن به دار کشیده می شن. نفهمیدم نیمه شب فاصله کجاست.نفهمیدم دقیقه های دردهای مشترک به کجا می رسند.نفهمیدم سپیده صبح که همیشه با نفرین من همراه بوده با کدوم ساعت مشغول عشقبازی میشه و زمان و طولانی تر می کنه.این روزها و ماه ها و سالها کی می گذره تا تن من شکل فراموشی بگیره.هنوز خوابم نه..؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هجوم احساس او زودتر از برق و باد تو رو برام کمرنگ کرد و انگار اصلا اومده بود که جایی بیشتر از تو بگیره.می خوام بگم خسته ام.می شه برام یه پتوی گرم بیاری.و می تونم ازت خواهش کنم که دور شی.او اینجاست.... تو جزیی از وجود منی ،اسم یه قصه قشنگه.راستی داستانشو شنیدی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا حالا شده احساس کنی منطقت به هم ريخته.تمام خطوط تنت به هم گره خورده٬ انگار از همه دوری٬نمی تونی نفس بکشی٬با همه احساس غريبی می کنی. چقدر سخته که تو اين حالت به اطرافيانت بفهمونی به خاطر عشقت نيست که تاب و قرارت و از دست دادی...يه چيزهايی هست تو زندگی که خيلی بيشتر از عشق آدم و بی تاب می کنه. حس می کنه داره تو يه اقيانوس غرق می شه٬دست و پا می زنه٬تموم انرژيش صرف می شه..اما يه روز به خودش می ياد..می بينه آب حتی تا مچ پاش هم نيست...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من تنها به این فکر می کنم که تو چه می رفتی و چه نمی رفتی من باید می رفتم.این شاید بزرگترین اعتراف من بود وقتی که بزرگترین خطای زندگیم تو بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید  به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 23:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;پنج تا سیگار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داری میای و صدای تو بلند داره اسممو صدا می کنه.زنگ درو می زنی تند تند پله ها رو قدم بر می داری و چهار طبقه رو مثل باد می یای بالا.در خون رو می زنی و صدات بلند اسم منو فریاد می زنه.در که باز می شه راست میای سمت اتاق من.از خواب بیدار میشم.از پنجره پایین و نگاه می کنم،حتی جای پاتم اون پایین نیست.حتی صدایی هم تو فضا نمی پیچه...نیلوفر نیلوفر...صدای مامانه که می گه از خواب پاشو ساعت یک و نیمه.وای ظهر لعنتی.نیلوفر...نیلوفر...مامان نمی دونه که من دلم می خواد بمیرم.می خوام از جام بلند شم،پتومو بزنم کنار و برم تو خیابون و هر کسی و که میبینم در موردش فکر نکنم.دلم می خواد با یک سانت فاصله از زمین بوم و اون مرد شونه پهن و پیدا کنم و بهش بگم منتظرتم  اما یادت باشه که من از انتظار بدم میاد......خاک بر سرم.شدم مثل دخترهای چهارده ساله احمق.یعنی من هنوز نفهمیدم هیچ احساسی نیست که خاص باشه....نمی تونم تکون بخورم.می تونم مثل یه زن همیشه منتظر توی رختخواب دراز بکشم و به مرد شونه پهن فکر کنم که قراره بیاد و ما لیات سنگینی و پرداخت کنه و منم بهش سود بدم،سودی که بتونه باهاش دنیارو تو دستهاش بگیره.نه دکتر این حرفها نیست.مرد شونه پهن نمی خوام.چرا بهم دروغ میگید.تو رو به خدا بسه.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم چم شده که حتی نمی تونم غلت بزنم.انگار تو سکوت گرم شبهای تابستون منجمد شدم...نیلوفر...نیلوفر....پاشو یه لیوان شیر برات گرم کردم.می خوام بگم مامان من دوست دارم از خواب که بیدار شدم پنج تا سیگار پشت هم بکشم.جرات دارم بگم تا من و خودش و این خونه رو آتیش بزنه.ولش کن.مامان می دونه که من خواب ظهرو دوست دارم.می دونه که من دوست دارم همه بعدازظهرو بخوابم.یه صدایی تو گوشم می پیچه.انگار همه آدمها دورم جمع شدن.همه آدمهایی که یه جورایی بهشون بدهکارم..نیلوفر....نیلوفر... پاشو....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه بسته دیگه قرص خواب آور......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;( مثل اینکه یه جایی دور و برت پر از کوه های بلند باشه.یه کلمه رو داد بزنی و ساعتها به انعکاس صدا گوش کنی-صدای تو همینطور توی سرم تکرار می شه ....تو جزیی از زندگی من هستی....)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لختی بدن و سکوت طولانی خواب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیلوفر...نیلوفر...پاشو....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Dec 2008 22:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مجموعه نامه ها....</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>همیشه وقتی قرار بود بریم مهمونی برای حاضر شدن همه خونه رو به هم می ریختم.اون دنبالم می دوید و هر چیزی و مرتب سر جاش می گذاشت و با خنده بهم می گفت مریم ما دوباره قراره برگردیم خونه ...ما قراره برگردیم ....دارم میرم مهمونی .خونه رو به شدت بهم ریختم.....یه صدایی تو گوشم زنگ می زنه....مریم مریم مریم ما نه ببخشید تو قراره دوباره برگردی تو این خونه...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مجموعه نامه ها....</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>....فهمیده بودم.حس کرده بودم.من حسم قوی بود.حتی لحظه های با هم بودنتون و می فهمیدم.اما باور نمی کردم.همه احساس تو همون لحظه گذرا برای صید حشره تو مرداب بود.نه...باور کرده بودم.به روی خودم نمی اوردم.چون فکر می کردم ....سنم رفته بالا.پیر شدم </description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 20:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مجموعه نامه ها....</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>  می دونم یه خونه ای که مدیریت آشپزخونه اش با آدم باشه هر زنی رو وسوسه میکنه...اما .............</description>
<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;معده درد شدید همراه با تاخیر&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;این از اون شبهایی که دوست دارم تا ابد ادامه پیدا کنه.دیگه از مدارا کردن با خودم خسته شدم.همیشه فکر می کردم جنگیدن برای بدست آوردن چیزیه که آخرشم به دست نمیاد و فقط نیمی از خودت و از دست می دی.اما الان فکر می کنم جنگیدن یعنی من هستم.زندگی می کنم و بدست میارم. حتی اگه شاید بدست نیارم.اما جنگیدم.تلاش کردم که بدست بیارم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو این روزگار عجیب که آدم می ترسه لخت بین آدمهای دیگه قدم برداره و سرشو بالا بگیره،من همه عمر دکمه های لباسم و محکم بستم و هیچ دری و باز نذاشتم برای ورود یه حس جوون و جوندار که بیاد بره تو همه تار و پود بدنم.همیشه منطق و جزو اصول زندگیم کردم ولی الان می خوام غرق در احساس باشم.بین انگشتهای دستم انگار اثری از عشق یه زن با خطوط پررنگ حکاکی شده و دارم از نبودنش درد می کشم.مثل مردمانی که در سالهای پر شتاب جوانی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فقط گوشه ای از این کره خاکی رو پیدا کردن و هی دور خودشون چرخیدن و وقتی تو زندگی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;به آخر خط رسیدن،میبینن دستهاشون خالیه و هیچ خاطره ی خوشی برای روزهای پیری ندارند.بدترین حسهای دنیا به سراغ آدم میاد و آدم روی همشونو عمری با ملافه سفید پوشونده و یکدفعه یه باد بازیگوش این ملافه رو با خودش می بره و اون موقع است که آدم با سیل عظیمی از خودش روبرو میشه.انگار تمام رگها و استخونها و ماهیچه های بدن تو آینه زل زدن به چشمای آدم .تو این لحظه است که می خوام بزور چشمامو ببندم اما دیگه نمی تونم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;روز به روز برام ناشناخته تر می شه و من حس می کنم شاید با اون بودن داره منو به خلسه کشنده ای می بره که تهش همون ملافه سفید و بی رنگه.مثل لحظه هایی که گاهی از دور نگاهش می کردم و فکر می کردم مال منه و لذت می بردم از این حس مالکیت و بعد یکدفعه همه چیز تو ذهنم از هم می پاشید.اگه بخوام با خودم روراست باشم باید بگم اون روزها هم می خواستمش هم نمی خواستمش.هیچ وقت نفهمیدم دوسش دارم یا ندارم و همیشه از این حس نفهمیدن می تر سیدم و این ترس باعث می شد از اینکه اون دریا بود و من کویر فاصله بگیرم.حالا من هستم و زنی که برام ترسناک تر از اون هم به نظر می رسه.اصلا حس مالکیت خوبی هم ندارم. ذهنم خسته و بیماره و...روی مبل بیهوش میشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;صبح شده می خوام برم سر کار میاد برام چایی بریزه.درست همون لحظه ای که قوری و نزدیک لیوانم می کنه،هر چه می گردم بوی تنش و حس نمی کنم.شاید شامه ام دچار مشکل شده.می شینه روبروم و برای خودش چایی می ریزه.سرش پایینه و داره شکرو تو چای حل می کنه.نگاهمو دقیق می برم تا پشت چشماش،هیچ چیز جز یه زندگی روزمره نمی بینم و نمی دونم قبلا ازش وحشت داشتم یا نه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;از سر کار برگشتم وخیلی خسته ام.نمی دونم چرا روی مبل ولو می شم.از خستگی خوابم می بره.دستهاش روی من یه پتو رو تا نزدیک چونه ام می رسونه.بوی دستهاشو نمی تونم حس کنم و گاهی فکر می کنم شاید اونه که دستهاش با پتو میاد تا زیر چونم و انقدر به بوی دسنهاش آشنام که برام شده عادت.در هر صورت این ناشناختگی هم شده برام عادت.میره روی مبل می شینه.از بوی لاک می فهمم که سمت راستم نشسته روی مبل تک نفره.چشمامو نیمه باز می کنم داره پاهاشو لاک می زنه.از جاش بلند می شه ، از صدای جیر جیر مبل می فهمم بلند شده. چشمامو نیمه باز می کنم راه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;رفتنشو از دور می بینم که هیچ زنانگی آشنایی برام نداره.کمر باریکش تو راهرو گم می شه.دلم یه لیوان آب خنک می خواد و همه بدنم درد می کنه.چشمامو می بندم. و اونو تصور می کنم که دست می زاره رو شونه ام و با چشمای نگران می گه آب می خوای و می تونم تصور کنم که بعد جلوی صورتم می شینه و می گه نصف دردتو بده به من.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم یا چرا هیچ وقت نتونستم بشناسمش وقتی برام چای می ریخت و نگام می کرد تا بخورم که سرد نشه، چرا هیچ وقت نتونستم بهش بگم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تو از هم دنیا برام مهمتری.خوب واقعیت این بود که دنیا برام از اون مهمتر بود ولی کاش به دروغ می گفتم.خوب که فکر می کنم می بینم گاهی دروع آدمو مسئولیت پذیر می کنه یا گاهی تکرار یه دروغ باعث می شه آدم تبدیل بشه به اون دروغ.کاش می گفتم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و الان اون اینجا بود.باچشمهای نگران و دستهای لرزان و بوشو هر لحظه تو بینی ام حس می کردم.حتی حرکات دستش وقتی که می رقصید با وقتی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;که روی پوستم حرکت می کرد همخوانی داشت و همیشه یه شعری و زمزمه می کرد.چرا از ذهنم پاک نمی شه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چشمامو که می بندم ،سرم پرواز می کنه،خون تو رگهام می دوه و قلبم به تپش می افته.انگار از یه کوه بلند دارم پرت می شم پایین بدون اینکه به هیچ تخته سنگی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بر بخورم ،همینطور بین&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;زمین و آسمون دارم کشیده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می شم پایین و این پایین انگار ته نداره.سقوط آزاد تا بی نهایت.لعنت به این سردرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;الان می تونم جای حرکات دستهاش و رو صورتم لمس کنم.مثل کویر که روش قدم برداشته باشی،همونقدر نزدیک و آروم ، و شاید دوست داشتنی.لعنت .چرا شاید؟...حتما دوست داشتنی.چرا انقدر ازش می ترسیدم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و می بریدم و فرار می کردم و اون فقط لبهاش می لرزید.فقط به خاطر اینکه نخواستم دستمو ببرم توی قفسه سینه اش و دنده هاش و لمس کنم یا اینکه چون نتونستم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بین دنده های خودم جایی براش باز کنم تا تو تن من آروم بگیره.من فراموشش کردم.نه کرده بودم.یعنی می کنم....اما چه رابطه ای بین این دوتا زن هست که نمی زاره تو خونه خودم احساس آرامش کنم.انگار که تنم مثل شوره زار ترک برداشته &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;باشه .یادم میاد می گفت از انتظار بدش میاد.آره منم بدم میاد از کشیدن درد و انتظار و تشنگی......&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;فکر می کنم زنم مثل بطری پر از شرابه که فقط گاهی از خوردنش لذت می برم نه از نگاه کردن و بو ییدنش.دوباره در من احساس ایجاد کن .....عصبیم می کرد وقتی می گفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حس می کردم برای همه دلبری می کنه.می تونستم توی خونه حبسش کنم و از دلبری هاش لذت ببرم.اما این هم در توان من نبود.اما می تونستم ساعتها تکون دادن دستها و حرکت چشماش و البته لرزیدن هاش و با لذت تماشا کنم و نترسم....دوباره در من احساس ایجاد کن.....لبهاش لحظه گفتن این جمله...چرا دلم الان می خوادش ،چون مال من نیست.......نمی دونم مگه زنها با هم فرق دارند؟...اما حالا هر چی می گردم هیچ چیز مشترکی از بقیه زنها با اون دریافت نمی کنم.اشکهای اون که روزی منو به تهوع می انداخت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;رو گاهی لازم دارم تا دردم تسکین پیدا کنه یا لرزش صداشو برای خداحافظی کردن از من رو گاهی برای نگاه کردن به طبیعت احتیاج دارم و شجاعت عجیبش و برای داشتن من.....نکنه می شد از این شجاعت انرژی گرفت برای پرداخت یه مالیات سنگین برای داشتن اون....من اشتباه کردم....نه من هیچ وقت اشتباه نمی کنم.اینو مطمئنم.پتو رو می زنم کنار،می ایستم.من دوسش دارم.زنمه.می رم تو اتاق.روی تخت نشسته و داره به دستهاش کرم می زنه.از حالت نشستنش می فهمم که دوسش ندارم.می خوام این بار یه دروغ بزرگ بگم.ببین  من دوست دارم.بهم لبخند می زنه.بلندتر می گم....ببین دروغ نمی گم دوسش دارم.بهت زده نگاهم می کنه.در کرم و می بنده.میاد به طرفم می خواد بغلم کنه.می گم دوستت دارم.انگار که از حرفم انرژی گرفته باشه می گه شام چی درست کنم...خیلی خوبه مرد.تو هیچ وقت نمی تونستی با یه دروغ به اون انرژی بدی،چون می فهمید که داری دروغ می گی.این نفهمیدن خیلی خوبه.پس دوسش دارم.شام برام یه چیزی درست کن که جدید باشه.بدون برنج.می خنده و می ره.صدای خنده اش برام آشنا می شه.نمی دونم که می دونه معده درد شدیدی دارم؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;دستهامو محکم رو شقیقه هام فشار می دم.احساس مردی رو دارم که تو یه بازی قمار بین صد نفر همه هستیش و باخته و به روی خودش نمیاره.باید بین دنده هام جایی براش باز کنم.من همه چیز دارم.......آخرین جمله اش این بود تو از پس من بر نمیای....چقدر طول کشید تا بفهمم.....نه....نه....نه....من زنمو دوست دارم.من همه چیز دارم.باید چهار دفعه تکرار کنم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot; dir=ltr&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 16pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پیش در آمد&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;دلم می خواد یه دستمال سفید روی چشمام بکشم و تو خیابون راه برم.می خوام آدمهارو از بوی بدنشون بشناسم یا از لمس کردن لبهاشون.بدنش پر مو بود.نمی دونم شاید حالم به هم می خورد.رفتم کنار تا خودشو بچسبونه به دیوار.از این کار خوشش میاد.....راست راست تو چشام نگاه می کنه می گه منو نمی خواد.البته راست هم می گه.من موجود دلچسبی نیستم.....زمان داره می گذره .اما ساعت من ایستاده.روی یه بعد از ظهر لعنتی.می خوام بمیرم و از روی مرگ آدمهارو تشخیص بدم.نه با لمس کردن لبهاشون،از بوی کافوری که می دن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- من زنم و کشتم.چون فکر می کردم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تو این سه روز بهم خیانت می کرد.ولی مطمئن نیستم مرده.شایدم هنوز توی رختخوای داره نفس می کشه.صدای اشکهاشو خوب می شناسم.اگه زنده بود صدای اشکهاشو می شنیدم.ولی مرده.چون حتی ازم یه لیوان آب خنک هم نمی خواد.راستی من اونو کشتم؟ ....نمی دونم.کمکم می کنی که بدونم مرده است یا زنده....اینجا هیچ عشقی وجود نداره.بین این در و دیوار فقط صدا میاد.صدای همخوابگی.اما تو این سه روز اون همیشه خواب بوده.به نظرت به من خیانت می کرد؟..صاف تو چشمام نگاه کن.چه طور می شه خیانت کرد و از رختخواب تکون نخورد؟........زنم بوی لجن میده.حالم ازش بهم می خوره.دیروز بهم گفت بیا با تیغ وسط سینه ام رو سوراخ کن.احمق.نمی دونم چرا این کارو کردم ولی بعدش صورتش گل انداخت و دوباره خوابید.این دیوانه بوی تعفنش همه جارو برداشته.اصلا نمی تونم برم سمت اتاق خواب.مثل کرم تو لجنزار وول می زنه......می خوام پسش بدم به مامانش.می خوام زندگی کنم.عجب خریتی کردم که گرفتمش.صدای ناله اش از اتاق میاد.می خوام سر به تنش نباشه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ببین من یکی رو می شناسم که بعد از اینکه زنشو پس فرستاد مثل خر پشیمون شد.چون زنش بوی مرگ می داد و اونم دوست داشت مرگ و با دستاش لمس کنه.لذت می برد از بوی مرگ.تو مطمئنی پشیمون نمیشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;اطمینان جزو کلماتیه که وقتی آدم باهاش برخورد می کنه همیشه تنش می لرزه.و اعتماد چیزیکه اغلب با روحیه مردها یا بهتر بگم با منطق مردونه جور در نمی آد.من نمی خوام بعد چند روز تبدیل به لجن بشم.می خوام زندگی کنم.می خوام یه زن خوب و مهربون داشته باشم.بچه گانه است؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- نه برای مردها هیچ چیز بچه گانه نیست.حتی عروسک بازی.اما این که تو نمی تونی با اطمینان با اطمینان برخورد کنی خیلی بده.یه جور افسردگی ظالمانه در حق خودته.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- می شه با یه لیوان چای از دست زنت همه چیزو فراموش کنی.دراز بکشی روی مبل و پنجره رو نگاه کنی تا برات میوه بیاره...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- زنت و می دی به من.می خوام توی رختخواب من جون بده.دوست دارم ساعتها بشینم بالای سرش و خون ریختن از بین لبهاش و تماشا کنم.بغلش کنم.من این جوری آروم می گیرم.میوه ام نمی خوام.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- تو بیماری.تو اصلا می دونی که اون هر روز بالا میاره و من مجبورم هر روز پایین تخت و بشورم که بیشتر از این خونه بوی تعفن نگیره.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- قبول داری که همه مردها بیمارن.همه یه زن می خوان که جون دادنش و ببینن.هیچ صحنه ای زیباتر از این نیست که زنت توی رختخواب ولو شده باشه و خون از لای لبهاش روون باشه و ازت بخواد با تیغ وسط سینه اش و سوراخ کنی تا بتونه نفس بکشه.دیگه میوه و چای چه اهمیتی داره.می شه هر روز توی لیوان آبش قرصهای خواب آور و تهوع آور بریزی و اون هی خواب بره ،معده اش بسوزه و کنار تخت نه اصلا روی من بالا بیاره.می دونی من بوی تعفن و دوست دارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- تو دیوونه ای.چرا آدم نباید دلش یه زن بخواد که تو خونه راه بره و برقصه و قورمه سبزی درست کنه و بهت لبخند بزنه.چه لذتی داره....اصلا می دونی مردها همیشه در انتخاب زنهاشون دچار اشتباه می شن.مردها اصلا نمی دونن از زندگی چی می خوان و آخرش نمی فهمن چی از زندگی دریافت کردند.مردها تو انتخاب زنها سرشونو فرو می برن تو چاه توالت.هیچ وقت نمی تونن تشخیص بدن چه زنی براشون مناسبه یا اینکه اصلا عاشق زنه هستن یا نه.میرن توی چاه توالت و به این فکر می کنن الان باید ازدواج کنن و اولین کسی که روبروشون میبینن انتخاب می کنن.حتی کسایی که یه عمر به انتخابشون فکر می کنن،اونهام گند می زنن.آخرش یا سر لجبازی یا مظلومیت یا خریتی که البته خاص مردهاست،ازدواج می کنن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- آره.میدونم.ولی تو زنت و بده به من.می خوام ازش یه اسطوره کثیف بسازم.من تواناییش و دارم.می تونم از خون بالا آوردنش لذت ببرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- تو جدیدا سرتو تو چاه توالت نبردی.یا این که یه دفعه یعنی این آخری ها مثلا همین چند ساعت پیش که قرار بود بیای اینجا شیش ساعت تموم کف توالت نشسته بودی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- من همه عمرم و تو توالت سپری کردم.برات خنده داره اما ما مردها حرف همو خوب می فهمیم.من عاشق زنتم و اونو می خوام.شده تورو بکشم از چنگت در میارم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- به چه دردت می خوره زن من.حرفهای عجیبی می زنی.من تو این سه روز که با این ازدواج کردم جز خون و دود و استفراغ چیز دیگه ای ندیدم.یعنی تو فکر می کنی اون از من بدش میاد که اینطوریه یا این که تو می دونی اون همیشه همینجوریه و می خوای بکشیش...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- من اونو از دست دادم. من آزارش دادم.من دیوانه اش کردم.اما الان می خوام زن رویاهامو از دست تو بکشم بیرون.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- وقتی من به اون رسیدم اصلا حال خوبی نداشت.من بودم که آوردمش و تامینش کردم.حتی وقتی جاشو خیس می کنه،این منم که تمیزش می کنم.می فهمی کثافت.تو کجا بودی وقتی موقع راه رفتن صد دفعه می خورد زمین.چشماش جایی رو نمی دید و می خورد به در و دیوار.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- راست می گی.من کجا بودم.ما مردها خیلی دیر می فهمیم که کی عاشق بودیم و کی نبودیم.دیر می فهمیم یه زن چی می خواد.ما مردها یا خودخواهیم یا زورگو یا مظلوم.به پات می افتم که بدیش به من.هر چی بخوای بهت می دم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;- نه.....تو یه مردی با قلب روسپی.اون مال منه.می خواستی قبل از من بری سراغش.اما تو جای پناهی واسه اون نداشتی.اون به من پناه آورد.اون مال منه.برو گمشو.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;- بذار فقط گاه گاهی بیام از دور نگاهش کنم.بذار همین حالا فقط چند ثانیه صورت زردشو ببینم.... &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 19:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تاریکی طولانی&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;یه آدم خسته و&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;ناراضی باشی که داره پا به پای یه حلزون کوچیک ته دریا قدم بر می داره&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و به این فکر می کنه چرا تو این همه مدت بدون اکسیژن نمرده.یا اینکه مهره شطرنجی بشی که مثل&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فیل فقط می تونه دو بره جلو و یک سمت چپ.این دست بزرگ هی روی تو فرود بیاد و شاید بخواد تورو از بازی بندازه بیرون و یا زیر دستاش تو رو له کنه.در حالیکه تو فیلی و بزرگ و قدرتمند که دست بر قضا مهره بازی شده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;حس خوب با تو بودن تو دل من سوخته. من تنها گم شدم تو یه بیابون بزرگ.هر چی می خوام بدوم و به اون تاریکی بزرگ برسم بیشتر گم می شم تو خودم.می گریزم و یا می گریزی تو این بیابون بزرگ.می گریزی و پناه می بری به یه دودکش که خیلی هم از تو بزرگتر نیست.ولی تو دلت می خواد تو معده کثیفش جا بگیری و بسوزی.اینطوری آروم میشی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو یه راهروی طولانی راه رفتن خیلی سخته .وقتی به انتهای راه فکر می کنی سخت تر هم می شه.به این که شاید ته این راهرو یه تاریکی طولانی باشه که دیگه لازم نیست قدم برداری.پرواز می کنی و شاید همه آدمهای دور و برت یادشون بره که یه روزی وجود داشتی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;این بعد از ظهر لعنتی داره خفم می کنه.انگار یه کابوسه که باید هر چه زودتر تمومش کنی.ولی واقعا چه جوری می شه تمومش کرد.امروزو آگه بشه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;به هر ترتیبی تموم کرد.دوباره فردا و فرداها یی هستند که بعد از ظهر دارند.حاضری تموم بعد از ظهرها رو برای همیشه تموم کنی.شاید حداقل به آرامش برسی.شاید بتونی بخوابی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;چشماتو که باز کنی ببینی اون دیگه نیست که بازیت بده و حتی از این بازی دادن لذت نبره.تموم رویاهات یکدفعه برسن به تاریکی مطلق.به یه درخت که تو جنگلهای شماله و تو ازش آویزونی مثل غزاله&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;ترک کردن کار سختی نیست اما اینکه بفهمی به انتهای آدمهای دور و برت رسیدی خیلی سخته.خوابت نبره و آرزو کنی کاش یه پارچه سفید دورت پیچیده شه . خاک کثیف تو رو توی معد ش جا بده تا بشی سنگ.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;سوختن شاید آدم و آروم کنه .مردن بیشتر.اما به یه جایی می رسی که دلت نمی خواد خودت این کارو بکنی.دلت می خواد یه چیزی توی معدهات بجنبه . آروم آروم توی رگهات خونو از قطره قطره از وجود ت بگیره و تو هی بالا بیاری همه زندگیتو .مطمئن باشی خیلی آروم می گیری و میری که بخوابی برای همیشه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 15:04:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مجموعه نامه های منتشر نشده</title>
<link>http://m2maryam.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;تو همینطور شروع می کنی حرف می زنی از کارات از مشکلات از دل دردت از سر شلوغی هات.منم که مثلا دارم گوش می کنم.اما ببخشید چیزی نمی شنوم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;الو سلام.می خوای بیای.آره هیچ کس خونه نیست.بیا.یالا بیا دیگه.چی کار داری.نیست.اصلا رفته مسافرت.میای بلاخره؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;واقعا نمی دونم چی لذت بخشه.اون یا تو یا یکی دیگه.تو که همش دردی زجری در گیری.می خوام این دفعه این ساعت لعنتی رو بزنم زمین خردش کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 May 2008 23:04:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=m2maryam&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>m2maryam</dc:creator>
<guid>http://m2maryam.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
