نمی دونم ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ صبح .يه صدايی گفت دارم ميرم.کاری نداری...و يه توده هوای سرد خورد تو صورتم.چشمهامو نيمه باز کردم.اون بود که داشت می رفت و من بودم که حتما هيچ کاری نداشتم.صدای قدمهاش رفت تا انتهای کوچه و گم شد.پتو رو انداختم کنار.چشمهام و بستم.اون رفت و ديگه هيچ وقت برنگشت...
گفت بريم بيرون.کجا دوست داری…..لب دريا ……چرا..…..چون تو دوست داری..........عصبی شد.لباسهاشو پوشيد و رفت بيرون.آخر شب که برگشت رفت تو آشپزخونه.چشمش که به ميز و غذای مورد علاقه اش افتاد.همه چيز و ريخت رو زمين.رفتم به طرفش.....شيشه تو پات نره….با خشم نگاهم کرد.ترسيدم.چرا نمی فهميد که مهم بود که تو پاش شيشه نره . از خونه زد بيرون.اون شب تا صبح تو ماشين خوابيد.
پتو رو زدم کنار.دمای تنم رفته بود بالا.يادم رفته بود بپرسم زندگی منهای اون مساوی بود با همون صفر بزرگ که تو مدرسه وقتی جلوی اسمم می ديدم ، همه دنيای کودکيم می لرزيد.پرسيدن نداشت.حتما بود.حتما هست.
ازش خواستم هر چی تو دلش سنگينی می کنه ، بريزه بيرون.من گوش می دم.اول نگاهش با خشم به طرفم اومد و بعد يه چيزهايی گفت که اصلا يادم نيست .من لباسهامو پوشيدم و رفتم به طرف در.......... نمی خوام مزاحمت باشم…….. درست تو خاطرم نيست.که اول يه چيزهايی رو فرياد زد و گريه کرد يا گريه کرد و ........نمی دونم.نشستم جلوی در.صداش می گفت …...همه زندگيم به هم گره خورده.حالم از خودم به هم می خوره و گفت..آره گفت تو نمی دونی داری با من چه می کنی و نفهميد که نفهميدم چرا حالش از خودش به هم می خوره و اصلا مگه می شه آدم حالش از خودش به هم بخوره و ....
همون روز اول بعد از ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ بود که پنجره رو باز کردم که گرما بره.نه فايده نداشت.بازم گرم بود.دنبال يه پيرهن خواب نازک می گشتم.که مادرم بهم داده بود ولی نه اينکه هميشه خنک بودم.اولين باری بود که سراغشو می گرفتم.کشوی اول نه دوم.جای خالی لباسهاش.نه سوم.لعنتی.کشوی چهارم.همه لباسهارو ريختم بيرون.ته کشو بود.لخت شدم.سطح لطيف حرير کشيده شد رو تنم.رفتم جلوی پنجره.صورتمو تکيه دادم به درگاه.آروم گرفتم.همه جا سفيد بود و داشت هنوز می باريد.
ته چشمهاش انگار يخبندون بود.تو نگاهش يه سرمای خاصی بود.مثل اينکه گل وجودش و با آب دريا درست کرده باشند يا اينکه وسط چله زمستون خدا خلقش کرده باشه.
نشست کنارم .گفت که دوست داره تا آخر دنيا همين جا کنارم بشينه.گفت چشمهام اونو ياد خودش می اندازه و ديگه يادم نيست چی گفت.ولی من مست شده بودم از نسيمی که همراهش بود.اينو خوب يادمه .وقتی نزديکم شد حسش کردم.خنکم می کردم.نسيم و می گم و بوی تلخ تنش که از لحظه ای که کليد رو تو قفل می چرخوند.می ريخت تو فضا و خونه پر می شد از عطر ليمو.وقتهايی که خونه نبود می رفتم سروقت لباسهاش و تخت. صبحها که می رفت به خيالش من خوابم.اما از لحظه ای که عطرش کمرنگ می شد.از خواب می پريدم.خودم و می کشيدم سمت چپ تخت و آروم می گرفتم با عطر تنش که تلخ بود و مزه ليمو ميداد.اينو می فهميد.ولی اينو هيچ وقت نفهميد که وقتی با صورت سرد و عبوسش به طرفم می اومد و بر خلاف انتظار يه دفعه لبخند می زد.يه عالمه بادکنک رنگی هوا می رفت.نمی تونی تصور کنی روزی چند بار يه عالمه بادکنک هوا می رفت...
گفت می خواد از نو متولد بشه با من.گفت می خواد يکی بشه با من.گفت........ديگه چه فرقی می کنه چی گفت می دونستم يه روز ميره.مثل آدمی که می دونه يه روز ميمره.منتها نه اينکه هيچ کس به مرگ فکر نمی کنه. ترک شدن از نفس به من نزديکتر بود و من سعی می کردم نفس کشيدن و فراموش کنم...مسئله اینه که ...تا به حال به اين فکر نکرده بودم که بدون اون هم می شه زندگی کرد.اصلا می شه نفس کشيد؟
يه نگاه به دريا می کرد و يه نگاه به من.می خنديد با صدای بلند.يعنی اينکه باورش نمی شد که تن من اينجا روی تخته سنگ نشسته..دستهامو گرفت تو دستهاش و گذاشت رو صورتش………کاش عاشقم بودی………هستم……. دستهامو بوسيد و همينطور هر شب.تا اينکه حالش از خودش به هم خورد.سرشو کوبيد به ديوار.۲ بار.دلم خالی شد.تحمل نداشتم.گريه کردم.گريه کرد.
ا...نگاه کن.برف توی اتاق هم نشسته.بهم چشمک می زنه که خودت گفتی بفرما…….قدمت روی چشم.اينو گفت و اينکه اين کلبه حقير لياقت تو رو نداره……..اينجا برای من قصره در کنار تو..........گفت فرشته ای و منم گفتم تويی و تويی و تويی …...خنديديم.لعنتی درگاه داغ شده.مشتی از برف بر می دارم و با خودم می برم رو تخت.سمت چپ.دراز می کشم.هوا گرمه و دلم بادکنک می خواد.ضعف دارم.می خوام چشمهام و باز نگه دارم اما از نيمه بسته می شه...سرم سنگينه...
صدای در.فرياد.بسته شدن پنجره و يه پتوی گرم منو می پيچه به خودش.يه توده هوای سرد می خوره تو صورتم.صدام می کنه.چشمهام و نيمه باز می کنم.صورتش درست مقابلمه…..نه........نه......خدايا نمی خوام.همه چيز دوباره تکرار شه..............