صفر
اون شب باز خواب دیده بودم.خودم رو که فریاد می زدم و تو رو که می خندیدی.راستی چرا می خندیدی؟ تو خوابم یک صفر بود و تو، کنار هم.سقف کوتاه بود و نفسم می رفت...روی هم ، پشت هم ، درهم ، خواب می بینم.خواب تو و اون که می رفتین یه جای خوش آب و هوا...
گوشی رو برداشتم………..بله
ـــ سلام.تا کی می خوای بین من و اون بایستی.یعنی تو انقدر ساده ای که هنوز نفهمیدی.
گوشی رو گذاشتم.فهمیده بودم.خیلی وقت بود.سه سالی می شد.آخر شب که اومد خونه.منتظر بود که بگم.اینو از چشمهاش فهمیدم که خیره نمی شد تو صورتم. توقع داشت من با داد و فریاد همه چیز و بگم و گریه کنم.حتما حرفهاشو آماده کرده بود.نه شرمنده.اینجا رو باختی عزیزم.شام رو کشیده بودم.صداش کردم………….من سیرم.
می دونستم. یکشنبه ها و سه شنبه ها شام رو با اون می خورد.
ـــ ا......چه بد شد.من برات غذا درست کردم.......قیافه ساده لوحانه ای به خودم گرفتم.انقدر که به شعور خودم شک کردم.رفتم کنارش. خیلی معصومانه ازش خواستم که بیشتر مواظب خودش باشه و شبها شام نخورده نخوابه.... ـــ برات خوب نیست......
مسخره ترین حرف دنیا رو زدم.خودم می دونم.براش چای بردم و لبخند زدم.طفلک تو رو درواسی گیر کرد و اونم لبخند زد.اگر بایستم احترامم از بین میره.اینو پشت چشمهاش خوندم.دیگه باید می رفتم.وقت رفتن بود.
باز خواب دیده بودم.از پنجره پرت شدم بیرون. با دستهای تو.ازم متنفر بودی.می خندیدی با صدای یه زن.من کف آسفالت له شده بودم.سارا دنبالم می دوید....مامان....مامان....از روی من گذشت.
وقتی بیدار شدم رفته بود.صدای زنگ تلفن.....
ـــ چرا نمی خوای بفهمی.چرا ولش نمی کنی....گوشی رو گذاشتم.من نچسبیدمش.می تونه بره.کاریش ندارم.
وقتی اومد،کاملا منزجر بود.کلافه از دست من،چرا نمی رفتم.از پشت سر بهش چشمک زدم.تو چرا نمی ری.می دونستم به یکشنبه و سه شنبه ،دو شنبه هم اضافه شده،اما من شام رو حاضر کرده بودم.
ـــ بفرما چای
ـــ نمی خورم…...دستم و پس زد.از من بدش می یاد. رفت به سمت سارا و مثلا خودش و سرگرم اون کرد.می دونم عزیزم.حالت از من و این خونه بهم می خوره.با صدای بلند گفتم شام حاضره.
اون شب فهميدم راست می گن آدم باید احترام خودش و نگه داره.اینو پشت چشمهاش نخوندم.لا به لای حرفهاش حالیم کرد.ظاهرش آروم بود.اما می دونستم تو دلش غوغاست.راستی چند بار تو دلش به من می گفت احمق.طاقت نیاورد.من احمق نبودم.دستم و گرفت کشوندم تو آشپزخونه.شايدم احمق بودم. در و بست یعنی سارا نفهمه.نه احمق نبودم.دو تا جمله توی ذهنم می دویدند و بی تابی می کردن که بیان رو لبهام.اما اون شروع کرد.........
ـــ من لیاقت تو رو ندارم و اینکه مشکل از منه نه تو.می مونه سارا که اونم میدمش به تو. شجاع شده بود.
ـــ دستت درد نکنه.ممنون....قیافه آدمهای احمق گرفتم ، که دنیا براشون تموم شده.نه مال من تازه داشت شروع می شد.یکی به نفع من.....
جلوی در ایستاده بودم.....ـــ این طوری نگاهم نکن.هر چه زور می زنم فایده نداره.همه ذهنم پر شده از خوابی که بیداری نداره.با هر کی می خوای بری برو اما با اون نه........
ـــ خواب دیدم.تو و اون یه جای خوش آب و هوا.اما تو خوابم یک صفر بود و تو....
سقف خونه تازه کوتاه نبود.راحت نفس می کشیدم.تو این سه سال حتی یه لحظه به رقابت فکر نکرده بودم.همیشه از این بدم میومد که زندگی رو بکنم میدون جنگ.چه با سیاست چه بی سیاست.من آروم وآهسته پیش می رفتم.اگه کسی جلوی راهم سبزمیشد.راهم و کج می کردم .دورش می گشتم و مستقیم می رفتم. جالب نبود اما اصلا احساس نفرت نداشتم.اون آدم من نبود.اون آدم اون بود و تازه همه چیز افتاد سر جاش...
باز خواب دیده بودم.از توی خوابم صفری به بزرگی دنیا اومد بیرون و با تمام شماره ها جنگید.با صدای زنانه می خندید.صفر وارد اتاق من شد و از پنجره بیرون رفت.نه.فایده نداشت.این رویا رهام نمی کرد....
ـــ مامان.مامان.بیدار شو..........گفت که خواب دیده.خواب خودشو تو یه دشت پر گل.....
ـــ خوبه تا چند می تونی بشمری..ذوق کرد و گفت تا صد……بشمر مامان
صفر،یک،دو،سه،چهار..خواب رفتم.صفر بود و من.خنده های اون زن.جسم مرد رو مثل جنازه دنبال خودش می کشید.چه خواب رمانتیکی.از خواب بیدار شدم.خندیدم با صدای بلند مثل اون زن.از خوابم خوشم اومده بود.
دم در ایستاده بود.می گفت بزرگترین اشتباه زندگیشو کرده.و اینکه باید اونو ببخشم...هه...گفته بودم یکی به نفع من.بایدی وجود نداشت کوچولو.قیافه آدمهای دل رحم و به خودم گرفتم و با ناله گفتم....
.ـــ من هم بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم.باید منو ببخشی...درو بستم.سارا می خواست اونو ببینه.بی تابی کرد.گفتم هیس..می خوام برات از خوابی که دیدم بگم.من خواب دیدم.من و تو ، تو یه دشت پر گل...