چرا اینجوری نگاهم می کنی.مگه حرف بدی زدم.خب می خوام برم.مثل همه آدمها که یه روز خسته میشن و همه چیزو می زارن و میرن.مثل من که خیلی وقته خسته شدم اما نمی دونم چرا همه چیزو نمی زارم و برم.
از جلوی آینه رفتم کنار.ازش بدم میاد.از حرف زدنش.از راه رفتنش.از خنده هاش و عصبانیت های همیشه اش.از اینکه تا میام حرف بزنم،منطقم و به هم میریزه.از اینکه مدام تحقیرم می کنه.چرا نمیرم.اینو خوب می دونم که اون هم بدش نمیاد ،من برم.وقتی این حرفها رو میزدم،گریه ام گرفت.چه خوب که میشد گریه کرد.از اینکه همیشه دنبال جایی تنها برای اشک ریختن می گشتم و پیدا نمی کردم،بیشتر گریم می گرفت.
می دونی حس می کنم خودم و گم کردم.حس می کنم تا حالا زندگی نکردم.حس می کنم یه موجود بی اهمیتم.حس می کنم تنهام.قبول کن که تنهام و هیچ جایی رو ندارم.خسته ام... لطف کن،سکوت کن.هیچی نگو.طاقت ندارم لب از لب باز کنی...
از جلوی آینه رفتم کنار...می خوام برم و نمی دونم کجا.می خوام فرار کنم و نمی دونم از چه.گریه ام گرفت.همیشه تا میام حرف بزنم گریه ام می گیره.
درو که باز کنه.شروع می کنه از کارهایی که کرده حرف می زنه و دوستهاش و من بیشتر احساس خفگی می کنم.بعد ازم غذا و چای می خواد.همه حرفهاش و گوش می کنم.غذا و چای رو حاضر می کنم،البته با یکم تاخیر و می خوابه.گاهی وقتها هم اگر خوصله داشته باشه با بچه ها سر و کله می زنه و ایرادهاشونو جمع آوری می کنه و در لحظه می کوبه تو سرم.من سکوت می کنم همیشه.گاهی هم می گه دوستت دارم.من سکوت می کنم همیشه.
خواهرم میگه اگر فلان وفلان نکنی میره زن می گیره ها.خب بگیره.اگه حس می کنه براش کم گذاشتم بره بگیره.مگه میشه کسی رو وادار کرد کاری رو نکنه.مگه من تونستم به زور وادارش کنم که درکم کنه.که بفهمه منم آدمم...دردم چیه.
بخدا می گم.اینبار می گم که خسته شدم ،می خوام برم.می گم که نفسم داره می گیره.وقتی داشتم این حرفها رو می زدم،پاهام و می کوبیدم زمین و بلند تر از حد معمول گریه می کردم.