حس می کنم ديگه نمی شناسمش.پير شده.چه حس بدی.آدمی که روزی براش از تنت می بريدی.اما حالا هر چی دلتو زير و رو کنی نشونی ازش پيدا نکنی.نمی تونم مثل قبل دوستش داشته باشم...نه.نمی تونم.هر چه زور ميزنم فايده نداره.کمرنگ شده.کوتاه شده.دوره...خيلی دور.انگار نيست.انگار نبوده.انگار...........من عاشق بودم.توهم نبود.من عاشق شده بودم اما...... دستمو نگير. تنهام بذار......نگاهش اذييتم می کنه.
....می خوام ببينمت....ديدنش لذتی درد آوره ....که لذتش مثل الکل پريده و هر لحظه درد آورتر می شه...
برای ديدنت امروز خسته ام.فردا خسته تر.برای ديدنت هر روز خسته ام.چه لحظه ها که نيازم بود و نبود.چه ساعتها که بايد می رسيد و نرسيد.تنور...نون...داغ...؟ آه واقعا چته؟ مگه نمی خواستی هميشه کنارت باشه.مگه نمی خواستی عشقشو ثابت کنه.حالا می خواد بکنه.ديگه چی می خوای.......حالت خوبه؟.....صداش برام غريبه است.نمی تونم نگاهش کنم.
دوستم نداری..........چرا.دارم اما يه کم خسته ام. تا کی خسته ای............. نمی دونم.شايد تا هميشه. حالم خوب نيست. ........... من هيچ وقت نخواستم آزارت بدم...هه...دلم می خواد بهش بگم وقتی به آخر خط می رسيم ديگه چه فرقی می کنه که نييتت بد بوده يا خوب.مهم اينکه که تو هی شمشيرتو توی هوا چرخوندی و هر دفعه نوک تيزش يه جای تنمو زخمی کرده.من به آخر خط رسيدم.نمی گم......ازمن دلخوری......نه........يعنی چی........يعنی سردرد.سردرد دارم.... درد می پيچه تو حجم تنم.بعد بغض.مثل هميشه اشکها گرم از گوشه چشمم پايين مياد.تنور...داغ...نون.. انگار همه چيز بازی بود.خواب بود.چقدر دوستش داشتم وقتی مردونه به شروع بيست سالگی ام پا گذاشت ....ومن گم شدم تنها و سردرد..بيشتر از اونکه عميق لذت ببرم. عميق درد کشيدم.....تو همه چيز و خراب کردی....ميشه همه چيزو فراموش کرد.از اول شروع کرد.........اون چی فکر می کنه .من ديگه اون بيست ساله عاشق و پرشو ر نيستم که بتونم همه زندگيمو توی يک مرد به اسم تو خلاصه کنم و ضرب کنم در بی نهايت.با تو.فقط تو.همه چيز تو.... العان اصلا مطمئن نيستم که عشق وجود داره يا من دلم و گم کردم يا بيست سالگی انقدر زود تموم شد؟....خيلی خسته ام. بايد استراحت کنم.طولانی.احساس کهنگی می کنم.همه خاطرات من و او يکجا مثل يه توده وحشی بهم حمله کردن.نمی تونم مثل قبل خودمو به اون راه بزنم.روی بودنها و نبودنهای گاه و بی گاهش ملافه سفيد بکشم و جای خاليش هرروز وسيع و وسيع تر شه و من تنها گم شم تو اين وسعت..... .همه جا سفيد شد.
ــ ديگه ديره............اگه تو واقعا دوستم داشتی بايد صبر می کردی...هه...اون از دوست داشتن چی می دونه.صبر......چه کلمه دردناکی.....حالم خوب نيست.........زمانی تنها تجسم ديدنش دلمو از جا می کند.اما حالا انگار دلمو گم کردم.انتظار از آدم سنگ می سازه.شايد سنگ شدم.شايد.نه بی حس شدم.بی حس دوست داشتن.کرخت.وقتی از عشق برام می گه .انگار داره برام از آب و هوا حرف می زنه.هوای شرجی.گرم.سردرد.شايد بدون اجازه از دلم بيرون رفته...
ــ دوست دارم
ــ نگو
ــ چرا؟
ــ نگو..............ديگه نمی شنوم . بگو