تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته - داستان کوتاه

 ده و ده دقيقه

 

ـــ سلام..........می یاد .می شینه.لبخند می زنه.می دونم که چای می خواد.می یارم.می خوره.لبخند می زنه.یعنی ممنون.می شینم. روزنامه رو می دم دستش.خوشحاله که حرف اضافه نمی زنم.

شام آماده است.می کشم.صداش می کنم.میاد سر میز.لبخند می زنه.شروع به خوردن می کنه.بلند میشه.میره رو کاناپه دراز می کشه و چشم می دوزه به تلویزیون.خواب رفت.

میز شام و جمع می کنم.ظرفهارو می شورم.لباسهارو از ماشین در میارم.روی بند پهن می کنم.لباسهای شسته از قبل اونو بر می دارم.شروع می کنم به اتو کردن.یقه.سر آستین.خط اتو.چروکها...همه صاف میشن.می زارم رو رخت آویز.برای فردا که می خواد بره سر کار.سر کار انقدر کار می کنه که خسته می شه.کار آدم و خسته می کنه.خیلی... داغ می کنم.می خوابم.

چشمهام و باز می کنم.از جام بلند می شم.می رم به سمت کاناپه.دراز می کشم.چشمهام و می بندم.باز می کنم.مثل برق از جام بلند می شم.طرف آشپزخونه.تموم کابینت ها رو خالی می کنم.ظرفشویی  رو پر می کنم و لیوانها رو همراه سفید کننده می ریزم توش.کف و دستمال رو بر می دارم و می کشم به در و دیوار کابینت ها.همه ظرفها رو به صف می کنم کنار ظرفشویی.لیوانها رو در میارم.یه سری دیگه.بعد قابلمه ها رو می شورم و دونه دونه بشقابها و قاشق ها و چنگال ها و همه چیز.سبد ظرفشویی پر شده.خشک می کنم  و همه رو به ترتیب می زارم سر جاشون.تا عصر همه کابینت ها رو به راه شده.

در تمام این مدت تنها چیزی که می دونستم این بود که هفته پیش هم این کارو کردم.خسته شدم.خب خستگی خوبه.دراز می کشم رو کاناپه.به خودم می قبولونم که خونه خاک گرفته و دست به کار میشم می افتم به جون وسایل خونه.همه چیزو  با دقت دستمال می کشم.بعد جاروبرقی.زیر تخت.روی مبل.پرده ها.به روی خودم نمیارم که دیروز هم این کارو کردم.

اوه وقت کم آوردم.چه خوب.می رم تو آشپزخونه.گوشت و می زارم تو زودپز.برنج و خیس می کنم.ظرفشویی رو پر می کنم.کاهو رو پرپر می کنم.سالاد دوست داره.یک ساعت می گذره.غذا آماده است.ده و ده دقیقه است.العان می رسه.چای رو دم می کنم.میرم تو اتاق.لباسمو عوض می کنم.رژ می زنم.دوست داره.نه.نمی دونم.خب شاید هم دوست نداره.

صدای باز کردن در.وارد می شه..

ـــ خسته ام.

یعنی چای می خواد.میارم.لبخند می زنم.

ـــ شام آمادست.میای.

معلومه که میاد............ـــ همون غذایی که دوست داری.

لبخند می زنه.می شینه و شروع به خوردن غذا می کنه و سالاد که دوست داره.نگاهش می کنم.طولانی.می گه غذاتو بخور...هه...اگه سرشو بالا می اورد،میدید که اصلا غذا نکشیدم.خب.حتما مهم نیست.از سر میز بلند می شم.روی کاناپه دراز می کشم.چشم می دوزم به تلویزیون.از آشپزخونه میاد بیرون.از جام بلند می شم.آخه جای اونه.دراز می کشه روی کاناپه.داره فوتبال نگاه می کنه.

ـــ میوه داریم 

ـــ نه.نداریم

لبخند نمی زنه.

ـــ بهت گفتم که بخری

ـــ صد دفعه گفتم من چیزی نمی خرم.زنگ می زنی میارن.پول که تو خونه گذاشتم.

آب دهنم وقورت می دم.چهره اش خیلی خشمناک بود.

می رم تو آشپزخونه.میز شام رو جمع می کنم.ضرفهارو می شورم.میز و دستمال می کشم.وقتی میام بیرون،خوابه.

میرم رو تخت.دراز می کشم.به کتابها نگاه می کنم.دیوار.بر می دارم و شروع می کنم به خوندن.ما را در اتاق دنگال سفیدی هل دادن.سعی میکنم متمرکز شم رو کلمات.از نویسنده بدم میاد.مهم نیست.نمی دونم چرا بدم میاد.اینم مهم نیست.نسبت به حروفش احساس خوبی ندارم.چشمهایم را روشنایی زده بود و به هم می خورد.اون هم لابد همینطوری و بدلایل الکی از من بدش میاد.بعد یک میز و چهار نفر را پشت آن دیدم.مثلا شاید از حالت صورتم حرصش می گیره.اینها غیر نظامی بودند و کاغذ هایی رو وارسی می کردند.و شاید هنوز عاشق دختر همسایه است.زندانیان دیگر را ته اتاق جمع کرده بودند.خواب رفتم...

صبح شده.روز تازه ای نیست.خب امروز شاید بهتره پدر و مادرش و دعوت کنم.نه.سه روز پیش بود،که اونا رو دعوت کردم.هان کابینت ها.اوه نه.جارو برقی.اوه.نه.لباسهاش هم اتو کردم و چیزی باقی نمونده.چشمهامو محکم می بندم.تنها کاریه که می تونم بکنم.دو ساعت و نیم میشه که با سماجت روی تخت دراز کشیدم و ادای کسی رو که خوابه در میارم ...

ساعت هشت و نیمه.وای دیر شد.شام واون.ده و ده دقیقه.از جام می پرم.آشپزخونه.مرغ و فریزر.زودپز و پیاز و توش خرد می کنم.آب میریزم و روی گاز.برنج و خیس می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم