پیش در آمد
دلم می خواد یه دستمال سفید روی چشمام بکشم و تو خیابون راه برم.می خوام آدمهارو از بوی بدنشون بشناسم یا از لمس کردن لبهاشون.بدنش پر مو بود.نمی دونم شاید حالم به هم می خورد.رفتم کنار تا خودشو بچسبونه به دیوار.از این کار خوشش میاد.....راست راست تو چشام نگاه می کنه می گه منو نمی خواد.البته راست هم می گه.من موجود دلچسبی نیستم.....زمان داره می گذره .اما ساعت من ایستاده.روی یه بعد از ظهر لعنتی.می خوام بمیرم و از روی مرگ آدمهارو تشخیص بدم.نه با لمس کردن لبهاشون،از بوی کافوری که می دن.
- من زنم و کشتم.چون فکر می کردم تو این سه روز بهم خیانت می کرد.ولی مطمئن نیستم مرده.شایدم هنوز توی رختخوای داره نفس می کشه.صدای اشکهاشو خوب می شناسم.اگه زنده بود صدای اشکهاشو می شنیدم.ولی مرده.چون حتی ازم یه لیوان آب خنک هم نمی خواد.راستی من اونو کشتم؟ ....نمی دونم.کمکم می کنی که بدونم مرده است یا زنده....اینجا هیچ عشقی وجود نداره.بین این در و دیوار فقط صدا میاد.صدای همخوابگی.اما تو این سه روز اون همیشه خواب بوده.به نظرت به من خیانت می کرد؟..صاف تو چشمام نگاه کن.چه طور می شه خیانت کرد و از رختخواب تکون نخورد؟........زنم بوی لجن میده.حالم ازش بهم می خوره.دیروز بهم گفت بیا با تیغ وسط سینه ام رو سوراخ کن.احمق.نمی دونم چرا این کارو کردم ولی بعدش صورتش گل انداخت و دوباره خوابید.این دیوانه بوی تعفنش همه جارو برداشته.اصلا نمی تونم برم سمت اتاق خواب.مثل کرم تو لجنزار وول می زنه......می خوام پسش بدم به مامانش.می خوام زندگی کنم.عجب خریتی کردم که گرفتمش.صدای ناله اش از اتاق میاد.می خوام سر به تنش نباشه.
- ببین من یکی رو می شناسم که بعد از اینکه زنشو پس فرستاد مثل خر پشیمون شد.چون زنش بوی مرگ می داد و اونم دوست داشت مرگ و با دستاش لمس کنه.لذت می برد از بوی مرگ.تو مطمئنی پشیمون نمیشی.
- اطمینان جزو کلماتیه که وقتی آدم باهاش برخورد می کنه همیشه تنش می لرزه.و اعتماد چیزیکه اغلب با روحیه مردها یا بهتر بگم با منطق مردونه جور در نمی آد.من نمی خوام بعد چند روز تبدیل به لجن بشم.می خوام زندگی کنم.می خوام یه زن خوب و مهربون داشته باشم.بچه گانه است؟
- نه برای مردها هیچ چیز بچه گانه نیست.حتی عروسک بازی.اما این که تو نمی تونی با اطمینان با اطمینان برخورد کنی خیلی بده.یه جور افسردگی ظالمانه در حق خودته.
- می شه با یه لیوان چای از دست زنت همه چیزو فراموش کنی.دراز بکشی روی مبل و پنجره رو نگاه کنی تا برات میوه بیاره...
- زنت و می دی به من.می خوام توی رختخواب من جون بده.دوست دارم ساعتها بشینم بالای سرش و خون ریختن از بین لبهاش و تماشا کنم.بغلش کنم.من این جوری آروم می گیرم.میوه ام نمی خوام.
- تو بیماری.تو اصلا می دونی که اون هر روز بالا میاره و من مجبورم هر روز پایین تخت و بشورم که بیشتر از این خونه بوی تعفن نگیره.
- قبول داری که همه مردها بیمارن.همه یه زن می خوان که جون دادنش و ببینن.هیچ صحنه ای زیباتر از این نیست که زنت توی رختخواب ولو شده باشه و خون از لای لبهاش روون باشه و ازت بخواد با تیغ وسط سینه اش و سوراخ کنی تا بتونه نفس بکشه.دیگه میوه و چای چه اهمیتی داره.می شه هر روز توی لیوان آبش قرصهای خواب آور و تهوع آور بریزی و اون هی خواب بره ،معده اش بسوزه و کنار تخت نه اصلا روی من بالا بیاره.می دونی من بوی تعفن و دوست دارم.
- تو دیوونه ای.چرا آدم نباید دلش یه زن بخواد که تو خونه راه بره و برقصه و قورمه سبزی درست کنه و بهت لبخند بزنه.چه لذتی داره....اصلا می دونی مردها همیشه در انتخاب زنهاشون دچار اشتباه می شن.مردها اصلا نمی دونن از زندگی چی می خوان و آخرش نمی فهمن چی از زندگی دریافت کردند.مردها تو انتخاب زنها سرشونو فرو می برن تو چاه توالت.هیچ وقت نمی تونن تشخیص بدن چه زنی براشون مناسبه یا اینکه اصلا عاشق زنه هستن یا نه.میرن توی چاه توالت و به این فکر می کنن الان باید ازدواج کنن و اولین کسی که روبروشون میبینن انتخاب می کنن.حتی کسایی که یه عمر به انتخابشون فکر می کنن،اونهام گند می زنن.آخرش یا سر لجبازی یا مظلومیت یا خریتی که البته خاص مردهاست،ازدواج می کنن.
- آره.میدونم.ولی تو زنت و بده به من.می خوام ازش یه اسطوره کثیف بسازم.من تواناییش و دارم.می تونم از خون بالا آوردنش لذت ببرم.
- تو جدیدا سرتو تو چاه توالت نبردی.یا این که یه دفعه یعنی این آخری ها مثلا همین چند ساعت پیش که قرار بود بیای اینجا شیش ساعت تموم کف توالت نشسته بودی؟
- من همه عمرم و تو توالت سپری کردم.برات خنده داره اما ما مردها حرف همو خوب می فهمیم.من عاشق زنتم و اونو می خوام.شده تورو بکشم از چنگت در میارم.
- به چه دردت می خوره زن من.حرفهای عجیبی می زنی.من تو این سه روز که با این ازدواج کردم جز خون و دود و استفراغ چیز دیگه ای ندیدم.یعنی تو فکر می کنی اون از من بدش میاد که اینطوریه یا این که تو می دونی اون همیشه همینجوریه و می خوای بکشیش...
- من اونو از دست دادم. من آزارش دادم.من دیوانه اش کردم.اما الان می خوام زن رویاهامو از دست تو بکشم بیرون.
- وقتی من به اون رسیدم اصلا حال خوبی نداشت.من بودم که آوردمش و تامینش کردم.حتی وقتی جاشو خیس می کنه،این منم که تمیزش می کنم.می فهمی کثافت.تو کجا بودی وقتی موقع راه رفتن صد دفعه می خورد زمین.چشماش جایی رو نمی دید و می خورد به در و دیوار.
- راست می گی.من کجا بودم.ما مردها خیلی دیر می فهمیم که کی عاشق بودیم و کی نبودیم.دیر می فهمیم یه زن چی می خواد.ما مردها یا خودخواهیم یا زورگو یا مظلوم.به پات می افتم که بدیش به من.هر چی بخوای بهت می دم...
- نه.....تو یه مردی با قلب روسپی.اون مال منه.می خواستی قبل از من بری سراغش.اما تو جای پناهی واسه اون نداشتی.اون به من پناه آورد.اون مال منه.برو گمشو.
- بذار فقط گاه گاهی بیام از دور نگاهش کنم.بذار همین حالا فقط چند ثانیه صورت زردشو ببینم....