آلزایمر
تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم...
گفتی میری که یه روز خوب با یه احساس خوب برگردی.گفتی میری که یه روز بی خبر بیای منو از خواب بیدار کنی.بگی چقدر بی تو بودن سخته.بخدا سخته.راستی کی رفتی.؟ همون موقع که من چشمام خیس بود یا وقتی که هر چی چشم دوندم جای پاتم ندیدم.بگو.کی رفتی...؟
نمی خواستی باور کنی میون من و تو فاصله ای بود از جنس حرف که هیچ وقت پر نشد......
تو روزهایی که همه دنیام این شده بود که یکی منو ترک کرد و یکی باید باشه که برای موجود ترک شده اشک بریزه.بهترین راه این بود بخزم گوشه اتاق کنار بخاری.همون که می گفتی آخر تو رو می کشه.دستم بره روی شمارهای تلفن و بگم بیان .هر جور که شده.هم آغوشی بهترین راه فراموشی خودمه...من با اون بخاری هنوزم زنده ام.حالا برگشتی که چی بشه..؟
چرا من فکر می کردم قبل از اونکه منو ببینی عاشقم بودی....چرا متوجه احساس هیجان تو از این که چشمهای من شبیه دخترک فاحشه بود،نشدم.چرا بو نکشیدم هوای مه آلود اطراف بدنتو.اومده بودی عادت بدی یا عادت کنی ،من بی حوصله رو. ببخشمنو که فرو رفتم بین ذرات معلق دود و بی اشتهایی
راستی چرا فکر می کردم قبل از دیدنت دچارت شدم.هم آغوشی با چاشنی همذات پنداری و یک مشت حرف حساب.حتی بدون عنوان عشق به نظرت لذت بخش تر نیست.؟..راه تو از من جدابود...
همیشه درگیری عجیبی با زمان داشتم.همیشه از عقربه های ساعت جا می موندم .نفهمیدم ثانیه ها چطور بی صدا ُدارن به دار کشیده می شن. نفهمیدم نیمه شب فاصله کجاست.نفهمیدم دقیقه های دردهای مشترک به کجا می رسند.نفهمیدم سپیده صبح که همیشه با نفرین من همراه بوده با کدوم ساعت مشغول عشقبازی میشه و زمان و طولانی تر می کنه.این روزها و ماه ها و سالها کی می گذره تا تن من شکل فراموشی بگیره.هنوز خوابم نه..؟
هجوم احساس او زودتر از برق و باد تو رو برام کمرنگ کرد و انگار اصلا اومده بود که جایی بیشتر از تو بگیره.می خوام بگم خسته ام.می شه برام یه پتوی گرم بیاری.و می تونم ازت خواهش کنم که دور شی.او اینجاست.... تو جزیی از وجود منی ،اسم یه قصه قشنگه.راستی داستانشو شنیدی...
تا حالا شده احساس کنی منطقت به هم ريخته.تمام خطوط تنت به هم گره خورده٬ انگار از همه دوری٬نمی تونی نفس بکشی٬با همه احساس غريبی می کنی. چقدر سخته که تو اين حالت به اطرافيانت بفهمونی به خاطر عشقت نيست که تاب و قرارت و از دست دادی...يه چيزهايی هست تو زندگی که خيلی بيشتر از عشق آدم و بی تاب می کنه. حس می کنه داره تو يه اقيانوس غرق می شه٬دست و پا می زنه٬تموم انرژيش صرف می شه..اما يه روز به خودش می ياد..می بينه آب حتی تا مچ پاش هم نيست...
من تنها به این فکر می کنم که تو چه می رفتی و چه نمی رفتی من باید می رفتم.این شاید بزرگترین اعتراف من بود وقتی که بزرگترین خطای زندگیم تو بودی...
تو خوابم نمی تونم فراموش کنم که وجود داشتی.توی بیداری هم نمی تونم باور کنم که چه بر سر درد مشترک من و تو اومد. این اتفاق شاید به اندازه بوسه شاهزاده قصه از روی لبهام ،شیرین و کوتاه و دور از ذهن بود و ...زمان گذشت.....باید تو رو از قفسه سینه ات بیرون بکشم تا راحت تر نفس بکشی.باید برم و همراهم همه دنیام و ببرم...مثل همیشه ،نمی دونم از کجا شروع کنم...