تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

پنج تا سیگار

داری میای و صدای تو بلند داره اسممو صدا می کنه.زنگ درو می زنی تند تند پله ها رو قدم بر می داری و چهار طبقه رو مثل باد می یای بالا.در خون رو می زنی و صدات بلند اسم منو فریاد می زنه.در که باز می شه راست میای سمت اتاق من.از خواب بیدار میشم.از پنجره پایین و نگاه می کنم،حتی جای پاتم اون پایین نیست.حتی صدایی هم تو فضا نمی پیچه...نیلوفر نیلوفر...صدای مامانه که می گه از خواب پاشو ساعت یک و نیمه.وای ظهر لعنتی.نیلوفر...نیلوفر...مامان نمی دونه که من دلم می خواد بمیرم.می خوام از جام بلند شم،پتومو بزنم کنار و برم تو خیابون و هر کسی و که میبینم در موردش فکر نکنم.دلم می خواد با یک سانت فاصله از زمین بوم و اون مرد شونه پهن و پیدا کنم و بهش بگم منتظرتم  اما یادت باشه که من از انتظار بدم میاد......خاک بر سرم.شدم مثل دخترهای چهارده ساله احمق.یعنی من هنوز نفهمیدم هیچ احساسی نیست که خاص باشه....نمی تونم تکون بخورم.می تونم مثل یه زن همیشه منتظر توی رختخواب دراز بکشم و به مرد شونه پهن فکر کنم که قراره بیاد و ما لیات سنگینی و پرداخت کنه و منم بهش سود بدم،سودی که بتونه باهاش دنیارو تو دستهاش بگیره.نه دکتر این حرفها نیست.مرد شونه پهن نمی خوام.چرا بهم دروغ میگید.تو رو به خدا بسه.....

نمی دونم چم شده که حتی نمی تونم غلت بزنم.انگار تو سکوت گرم شبهای تابستون منجمد شدم...نیلوفر...نیلوفر....پاشو یه لیوان شیر برات گرم کردم.می خوام بگم مامان من دوست دارم از خواب که بیدار شدم پنج تا سیگار پشت هم بکشم.جرات دارم بگم تا من و خودش و این خونه رو آتیش بزنه.ولش کن.مامان می دونه که من خواب ظهرو دوست دارم.می دونه که من دوست دارم همه بعدازظهرو بخوابم.یه صدایی تو گوشم می پیچه.انگار همه آدمها دورم جمع شدن.همه آدمهایی که یه جورایی بهشون بدهکارم..نیلوفر....نیلوفر... پاشو....

یه بسته دیگه قرص خواب آور......

( مثل اینکه یه جایی دور و برت پر از کوه های بلند باشه.یه کلمه رو داد بزنی و ساعتها به انعکاس صدا گوش کنی-صدای تو همینطور توی سرم تکرار می شه ....تو جزیی از زندگی من هستی....)

لختی بدن و سکوت طولانی خواب

نیلوفر...نیلوفر...پاشو....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

همیشه وقتی قرار بود بریم مهمونی برای حاضر شدن همه خونه رو به هم می ریختم.اون دنبالم می دوید و هر چیزی و مرتب سر جاش می گذاشت و با خنده بهم می گفت مریم ما دوباره قراره برگردیم خونه ...ما قراره برگردیم ....دارم میرم مهمونی .خونه رو به شدت بهم ریختم.....یه صدایی تو گوشم زنگ می زنه....مریم مریم مریم ما نه ببخشید تو قراره دوباره برگردی تو این خونه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط مریم  | 

....فهمیده بودم.حس کرده بودم.من حسم قوی بود.حتی لحظه های با هم بودنتون و می فهمیدم.اما باور نمی کردم.همه احساس تو همون لحظه گذرا برای صید حشره تو مرداب بود.نه...باور کرده بودم.به روی خودم نمی اوردم.چون فکر می کردم من همیشه پاییز زندگی توام....سنم رفته بالا.پیر شدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط مریم