تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

معده درد شدید همراه با تاخیر

 

این از اون شبهایی که دوست دارم تا ابد ادامه پیدا کنه.دیگه از مدارا کردن با خودم خسته شدم.همیشه فکر می کردم جنگیدن برای بدست آوردن چیزیه که آخرشم به دست نمیاد و فقط نیمی از خودت و از دست می دی.اما الان فکر می کنم جنگیدن یعنی من هستم.زندگی می کنم و بدست میارم. حتی اگه شاید بدست نیارم.اما جنگیدم.تلاش کردم که بدست بیارم...

تو این روزگار عجیب که آدم می ترسه لخت بین آدمهای دیگه قدم برداره و سرشو بالا بگیره،من همه عمر دکمه های لباسم و محکم بستم و هیچ دری و باز نذاشتم برای ورود یه حس جوون و جوندار که بیاد بره تو همه تار و پود بدنم.همیشه منطق و جزو اصول زندگیم کردم ولی الان می خوام غرق در احساس باشم.چون هستم.بین انگشتهای دستم انگار اثری از عشق یه زن با خطوط پررنگ حکاکی شده و دارم از نبودنش درد می کشم.مثل مردمانی که در سالهای پر شتاب جوانی  فقط گوشه ای از این کره خاکی رو پیدا کردن و هی دور خودشون چرخیدن و وقتی تو زندگی  به آخر خط رسیدن،میبینن دستهاشون خالیه و هیچ چیز برای عرض اندام ندارن.بدترین حسهای دنیا به سراغ آدم میاد و آدم روی همشونو عمری با ملافه سفید پوشوندن و یکدفعه یه باد بازیگوش این ملافه رو با خودش می بره و اون موقع است که آدم با سیل عظیمی از خودش روبرو میشه.انگار تمام رگها و استخونها و ماهیچه های بدن تو آینه زل زدن به چشمای آدم .تو این لحظه است که می خوام بزور چشمامو ببندم اما دیگه نمی تونم.

روز به روز برام ناشناخته تر می شه و من حس می کنم شاید با اون بودن داره منو به خلسه کشنده ای می بره که تهش همون ملافه سفید و بی رنگه.مثل لحظه هایی که گاهی از دور نگاهش می کردم و فکر می کردم مال منه و لذت می بردم از این حس مالکیت و بعد یکدفعه همه چیز تو ذهنم از هم می پاشید.اگه بخوام با خودم روراست باشم باید بگم اون روزها هم می خواستمش هم نمی خواستمش.هیچ وقت نفهمیدم دوسش دارم یا ندارم و همیشه از این حس نفهمیدن می تر سیدم و این ترس باعث می شد از اینکه اون دریا بود و من کویر فاصله بگیرم.حالا من هستم و زنی که برام ترسناک تر از اون هم به نظر می رسه.اصلا حس مالکیت خوبی هم ندارم. ذهنم خسته و بیماره .همین.روی مبل بیهوش میشم.

صبحه می خوام برم سر کار میاد برام چایی بریزه.درست همون لحظه ای که قوری و نزدیک لیوانم می کنه،هر چه می گردم بوی تنش و حس نمی کنم.شاید شامه ام دچار مشکل شده.می شینه روبروم و برای خودش چایی می ریزه.سرش پایینه و داره شکرو تو چای حل می کنه.نگاهمو دقیق می برم تا پشت چشماش،هیچ چیز جز یه زندگی روزمره نمی بینم و نمی دونم قبلا ازش وحشت داشتم یا نه.

از سر کار برگشتم.خیلی خسته ام.نمی دونم چرا روی مبل ولو می شم.از خستگی خوابم می بره.دستهاش روی من یه پتو رو تا نزدیک چونه ام می رسونه.بوی دستهاشو نمی تونم حس کنم و گاهی فکر می کنم شاید اونه که دستهاش با پتو میاد تا زیر چونم و انقدر به بوی دسنهاش آشنام که برام شده عادت.در هر صورت این ناشناختگی هم شده برام عادت.میره روی مبل می شینه.از بوی لاک می فهمم که سمت راستم نشسته روی مبل تک نفره.چشمامو نیمه باز می کنم داره پاهاشو لاک می زنه.از جاش بلند می شه ، از صدای جیر جیر مبل می فهمم. چشمامو نیمه باز می کنم راه  رفتنشو از دور می بینم که هیچ زنانگی آشنایی برام نداره.کمر باریکش تو راهرو گم می شه.دلم یه لیوان آب خنک می خواد و همه بدنم درد می کنه.چشمامو می بندم. و اونو تصور می کنم که دست می زاره رو شونه ام و با چشمای نگران می گه آب می خوای و می تونم تصور کنم که بعد جلوی صورتم می شینه و می گه نصف دردتو بده به من.

نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم یا چرا هیچ وقت نتونستم بشناسمش وقتی برام چای می ریخت و نگام می کرد تا بخورم که سرد نشه، چرا هیچ وقت نتونستم بهش بگم  تو از هم دنیا برام مهمتری.خوب واقعیت این بود که دنیا برام از اون مهمتر بود ولی کاش به دروغ می گفتم.خوب که فکر می کنم می بینم گاهی دروع آدمو مسئولیت پذیر می کنه یا گاهی تکرار یه دروغ باعث می شه آدم تبدیل بشه به اون دروغ.کاش می گفتم  و الان اون اینجا بود.باچشمهای نگران و دستهای لرزان و بوشو هر لحظه تو بینی ام حس می کردم.حتی حرکات دستش وقتی که می رقصید با وقتی  که روی پوستم حرکت می کرد همخوانی داشت و همیشه یه شعری و زمزمه می کرد.چرا از ذهنم پاک نمی شه.

چشمامو که می بندم ،سرم پرواز می کنه،خون تو رگهام می دوه و قلبم به تپش می افته.انگار از یه کوه بلند دارم پرت می شم پایین بدون اینکه به هیچ تخته سنگی  بر بخورم ،همینطور بین  زمین و آسمون دارم کشیده  می شم پایین و این پایین انگار ته نداره.سقوط آزاد تا بی نهایت.لعنت به این سردرد.

الان می تونم جای حرکات دستهاش و رو صورتم لمس کنم.مثل کویر که روش قدم برداشته باشی،همونقدر نزدیک و آروم ، و شاید دوست داشتنی.لعنت .چرا شاید؟...حتما دوست داشتنی.چرا انقدر ازش می ترسیدم  و می بریدم و فرار می کردم و اون فقط لبهاش می لرزید.فقط به خاطر اینکه نخواستم دستمو ببرم توی قفسه سینه اش و دنده هاش و لمس کنم یا اینکه چون نتونستم  بین دنده های خودم جایی براش باز کنم تا تو تن من آروم بگیره.من فراموشش کردم.نه کرده بود.یعنی می کنم....اما چه رابطه ای بین این دوتا زن هست که نمی زاره تو خونه خودم احساس آرامش کنم.انگار که تنم مثل شوره زار ترک برداشته  باشه .یادم میاد می گفت از انتظار بدش میاد.آره منم بدم میاد از کشیدن درد و انتظار و تشنگی......

فکر می کنم زنم مثل بطری پر از شرابه که فقط گاهی از خوردنش لذت می برم نه از نگاه کردن و بو ییدنش.دوباره در من احساس ایجاد کن .....عصبیم می کرد وقتی می گفت.

حس می کردم برای همه دلبری می کنه.می تونستم توی خونه حبسش کنم و از دلبری هاش لذت ببرم.اما این هم در توان من نبود.اما می نونستم ساعتها تکون دادن دستها و حرکت چشماش و البته لرزیدن هاش و با لذت تماشا کنم و نترسم....دوباره در من احساس ایجاد کن.....لبهاش لحظه گفتن این جمله...چرا دلم الان می خوادش ،چون مال من نیست.......نمی دونم مگه زنها با هم فرق دارند؟...اما حالا هر چی می گردم هیچ چیز مشترکی از بقیه زنها با اون دریافت نمی کنم.اشکهای اون که روزی منو به تهوع می انداخت  رو گاهی لازم دارم تا دردم تسکین پیدا کنه یا لرزش صداشو برای خداحافظی کردن از من رو گاهی برای نگاه کردن به طبیعت احتیاج دارم و شجاعت عجیبش و برای داشتن من.....نکنه می شد از این شجاعت انرژی گرفت برای پرداخت یه مالیات سنگین برای داشتن اون....من اشتباه کردم....نه من هیچ وقت اشتباه نمی کنم.اینو مطمئنم.پتو رو می زنم کنار،می ایستم.من دوسش دارم.زنمه.می رم تو اتاق.روی تخت نشسته و داره به دستهاش کرم می زنه.از حالت نشستنش می فهمم که دوسش ندارم.می خوام این بار یه دروغ بزرگ بگم.ببین زن من دوست دارم.بهم لبخند می زنه.بلندتر می گم....ببین دروغ نمی گم دوسش دارم.بهت زده نگاهم می کنه.در کرم و می بنده.میاد به طرفم می خواد بغلم کنه.می گم دوستت دارم.انگار که از حرفم انرژی گرفته باشه می گه شام چی درست کنم...خیلی خوبه مرد.تو هیچ وقت نمی تونستی با یه دروغ به اون انرژی بدی،چون می فهمید که داری دروغ می گی.این نفهمیدن خیلی خوبه.پس دوسش دارم.شام برام یه چیزی درست کن که جدید باشه.بدون برنج.می خنده و می ره.صدای خنده اش برام آشنا می شه.نمی دونم که می دونه معده درد شدیدی دارم؟

دستهامو محکم رو شقیقه هام فشار می دم.احساس مردی رو دارم که تو یه بازی قمار بین صد نفر همه هستیش و باخته و به روی خودش نمیاره.باید بین دنده هام جایی براش باز کنم.من همه چیز دارم.......آخرین جمله اش این بود تو از پس من بر نمیای....چقدر طول کشید تا بفهمم.....نه....نه....نه....من زنمو دوست دارم.من همه چیز دارم.باید چهار دفعه تکرار کنم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت   توسط مریم  | 

پیش در آمد

 

دلم می خواد یه دستمال سفید روی چشمام بکشم و تو خیابون راه برم.می خوام آدمهارو از بوی بدنشون بشناسم یا از لمس کردن لبهاشون.بدنش پر مو بود.نمی دونم شاید حالم به هم می خورد.رفتم کنار تا خودشو بچسبونه به دیوار.از این کار خوشش میاد.....راست راست تو چشام نگاه می کنه می گه منو نمی خواد.البته راست هم می گه.من موجود دلچسبی نیستم.....زمان داره می گذره .اما ساعت من ایستاده.روی یه بعد از ظهر لعنتی.می خوام بمیرم و از روی مرگ آدمهارو تشخیص بدم.نه با لمس کردن لبهاشون،از بوی کافوری که می دن.

 

 

- من زنم و کشتم.چون فکر می کردم  تو این سه روز بهم خیانت می کرد.ولی مطمئن نیستم مرده.شایدم هنوز توی رختخوای داره نفس می کشه.صدای اشکهاشو خوب می شناسم.اگه زنده بود صدای اشکهاشو می شنیدم.ولی مرده.چون حتی ازم یه لیوان آب خنک هم نمی خواد.راستی من اونو کشتم؟ ....نمی دونم.کمکم می کنی که بدونم مرده است یا زنده....اینجا هیچ عشقی وجود نداره.بین این در و دیوار فقط صدا میاد.صدای همخوابگی.اما تو این سه روز اون همیشه خواب بوده.به نظرت به من خیانت می کرد؟..صاف تو چشمام نگاه کن.چه طور می شه خیانت کرد و از رختخواب تکون نخورد؟........زنم بوی لجن میده.حالم ازش بهم می خوره.دیروز بهم گفت بیا با تیغ وسط سینه ام رو سوراخ کن.احمق.نمی دونم چرا این کارو کردم ولی بعدش صورتش گل انداخت و دوباره خوابید.این دیوانه بوی تعفنش همه جارو برداشته.اصلا نمی تونم برم سمت اتاق خواب.مثل کرم تو لجنزار وول می زنه......می خوام پسش بدم به مامانش.می خوام زندگی کنم.عجب خریتی کردم که گرفتمش.صدای ناله اش از اتاق میاد.می خوام سر به تنش نباشه.

 

-  ببین من یکی رو می شناسم که بعد از اینکه زنشو پس فرستاد مثل خر پشیمون شد.چون زنش بوی مرگ می داد و اونم دوست داشت مرگ و با دستاش لمس کنه.لذت می برد از بوی مرگ.تو مطمئنی پشیمون نمیشی.

 

-  اطمینان جزو کلماتیه که وقتی آدم باهاش برخورد می کنه همیشه تنش می لرزه.و اعتماد چیزیکه اغلب با روحیه مردها یا بهتر بگم با منطق مردونه جور در نمی آد.من نمی خوام بعد چند روز تبدیل به لجن بشم.می خوام زندگی کنم.می خوام یه زن خوب و مهربون داشته باشم.بچه گانه است؟

 

- نه برای مردها هیچ چیز بچه گانه نیست.حتی عروسک بازی.اما این که تو نمی تونی با اطمینان با اطمینان برخورد کنی خیلی بده.یه جور افسردگی ظالمانه در حق خودته.

 

- می شه با یه لیوان چای از دست زنت همه چیزو فراموش کنی.دراز بکشی روی مبل و پنجره رو نگاه کنی تا برات میوه بیاره...

 

- زنت و می دی به من.می خوام توی رختخواب من جون بده.دوست دارم ساعتها بشینم بالای سرش و خون ریختن از بین لبهاش و تماشا کنم.بغلش کنم.من این جوری آروم می گیرم.میوه ام نمی خوام.

 

- تو بیماری.تو اصلا می دونی که اون هر روز بالا میاره و من مجبورم هر روز پایین تخت و بشورم که بیشتر از این خونه بوی تعفن نگیره.

 

- قبول داری که همه مردها بیمارن.همه یه زن می خوان که جون دادنش و ببینن.هیچ صحنه ای زیباتر از این نیست که زنت توی رختخواب ولو شده باشه و خون از لای لبهاش روون باشه و ازت بخواد با تیغ وسط سینه اش و سوراخ کنی تا بتونه نفس بکشه.دیگه میوه و چای چه اهمیتی داره.می شه هر روز توی لیوان آبش قرصهای خواب آور و تهوع آور بریزی و اون هی خواب بره ،معده اش بسوزه و کنار تخت نه اصلا روی من بالا بیاره.می دونی من بوی تعفن و دوست دارم.

 

 

- تو دیوونه ای.چرا آدم نباید دلش یه زن بخواد که تو خونه راه بره و برقصه و قورمه سبزی درست کنه و بهت لبخند بزنه.چه لذتی داره....اصلا می دونی مردها همیشه در انتخاب زنهاشون دچار اشتباه می شن.مردها اصلا نمی دونن از زندگی چی می خوان و آخرش نمی فهمن چی از زندگی دریافت کردند.مردها تو انتخاب زنها سرشونو فرو می برن تو چاه توالت.هیچ وقت نمی تونن تشخیص بدن چه زنی براشون مناسبه یا اینکه اصلا عاشق زنه هستن یا نه.میرن توی چاه توالت و به این فکر می کنن الان باید ازدواج کنن و اولین کسی که روبروشون میبینن انتخاب می کنن.حتی کسایی که یه عمر به انتخابشون فکر می کنن،اونهام گند می زنن.آخرش یا سر لجبازی یا مظلومیت یا خریتی که البته خاص مردهاست،ازدواج می کنن.

 

- آره.میدونم.ولی تو زنت و بده به من.می خوام ازش یه اسطوره کثیف بسازم.من تواناییش و دارم.می تونم از خون بالا آوردنش لذت ببرم.

 

- تو جدیدا سرتو تو چاه توالت نبردی.یا این که یه دفعه یعنی این آخری ها مثلا همین چند ساعت پیش که قرار بود بیای اینجا شیش ساعت تموم کف توالت نشسته بودی؟

 

- من همه عمرم و تو توالت سپری کردم.برات خنده داره اما ما مردها حرف همو خوب می فهمیم.من عاشق زنتم و اونو می خوام.شده تورو بکشم از چنگت در میارم.

 

- به چه دردت می خوره زن من.حرفهای عجیبی می زنی.من تو این سه روز که با این ازدواج کردم جز خون و دود و استفراغ چیز دیگه ای ندیدم.یعنی تو فکر می کنی اون از من بدش میاد که اینطوریه یا این که تو می دونی اون همیشه همینجوریه و می خوای بکشیش...

 

- من اونو از دست دادم. من آزارش دادم.من دیوانه اش کردم.اما الان می خوام زن رویاهامو از دست تو بکشم بیرون.

 

- وقتی من به اون رسیدم اصلا حال خوبی نداشت.من بودم که آوردمش و تامینش کردم.حتی وقتی جاشو خیس می کنه،این منم که تمیزش می کنم.می فهمی کثافت.تو کجا بودی وقتی موقع راه رفتن صد دفعه می خورد زمین.چشماش جایی رو نمی دید و می خورد به در و دیوار.

 

- راست می گی.من کجا بودم.ما مردها خیلی دیر می فهمیم که کی عاشق بودیم و کی نبودیم.دیر می فهمیم یه زن چی می خواد.ما مردها یا خودخواهیم یا زورگو یا مظلوم.به پات می افتم که بدیش به من.هر چی بخوای بهت می دم...

 

- نه.....تو یه مردی با قلب روسپی.اون مال منه.می خواستی قبل از من بری سراغش.اما تو جای پناهی واسه اون نداشتی.اون به من پناه آورد.اون مال منه.برو گمشو.

 

- بذار فقط گاه گاهی بیام از دور نگاهش کنم.بذار همین حالا فقط چند ثانیه صورت زردشو ببینم....

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط مریم  |