تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

تاریکی طولانی

 

یه آدم خسته و  ناراضی باشی که داره پا به پای یه حلزون کوچیک ته دریا قدم بر می داره  و به این فکر می کنه چرا تو این همه مدت بدون اکسیژن نمرده.یا اینکه مهره شطرنجی بشی که مثل  فیل فقط می تونه دو بره جلو و یک سمت چپ.این دست بزرگ هی روی تو فرود بیاد و شاید بخواد تورو از بازی بندازه بیرون و یا زیر دستاش تو رو له کنه.در حالیکه تو فیلی و بزرگ و قدرتمند که دست بر قضا مهره بازی شده

 

حس خوب با تو بودن تو دل من سوخته. من تنها گم شدم تو یه بیابون بزرگ.هر چی می خوام بدوم و به اون تاریکی بزرگ برسم بیشتر گم می شم تو خودم.می گریزم و یا می گریزی تو این بیابون بزرگ.می گریزی و پناه می بری به یه دودکش که خیلی هم از تو بزرگتر نیست.ولی تو دلت می خواد تو معده کثیفش جا بگیری و بسوزی.اینطوری آروم میشی

 

تو یه راهروی طولانی راه رفتن خیلی سخته .وقتی به انتهای راه فکر می کنی سخت تر هم می شه.به این که شاید ته این راهرو یه تاریکی طولانی باشه که دیگه لازم نیست قدم برداری.پرواز می کنی و شاید همه آدمهای دور و برت یادشون بره که یه روزی وجود داشتی

 

این بعد از ظهر لعنتی داره خفم می کنه.انگار یه کابوسه که باید هر چه زودتر تمومش کنی.ولی واقعا چه جوری می شه تمومش کرد.امروزو آگه بشه  به هر ترتیبی تموم کرد.دوباره فردا و فرداها یی هستند که بعد از ظهر دارند.حاضری تموم بعد از ظهرها رو برای همیشه تموم کنی.شاید حداقل به آرامش برسی.شاید بتونی بخوابی

 

چشماتو که باز کنی ببینی اون دیگه نیست که بازیت بده و حتی از این بازی دادن لذت نبره.تموم رویاهات یکدفعه برسن به تاریکی مطلق.به یه درخت که تو جنگلهای شماله و تو ازش آویزونی مثل غزاله

 

ترک کردن کار سختی نیست اما اینکه بفهمی به انتهای آدمهای دور و برت رسیدی خیلی سخته.خوابت نبره و آرزو کنی کاش یه پارچه سفید دورت پیچیده شه . خاک کثیف تو رو توی معد ش جا بده تا بشی سنگ.....

سوختن شاید آدم و آروم کنه .مردن بیشتر.اما به یه جایی می رسی که دلت نمی خواد خودت این کارو بکنی.دلت می خواد یه چیزی توی معدهات بجنبه . آروم آروم توی رگهات خونو از قطره قطره از وجود ت بگیره و تو هی بالا بیاری همه زندگیتو .مطمئن باشی خیلی آروم می گیری و میری که بخوابی برای همیشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط مریم 

 

تو همینطور شروع می کنی حرف می زنی از کارات از مشکلات از دل دردت از سر شلوغی هات.منم که مثلا دارم گوش می کنم.اما ببخشید چیزی نمی شنوم.

الو سلام.می خوای بیای.آره هیچ کس خونه نیست.بیا.یالا بیا دیگه.چی کار داری.نیست.اصلا رفته مسافرت.میای بلاخره؟

واقعا نمی دونم چی لذت بخشه.اون یا تو یا یکی دیگه.تو که همش دردی زجری در گیری.می خوام این دفعه این ساعت لعنتی رو بزنم زمین خردش کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط مریم 

 

بعد از چند روز وحشتناک که همش با اطرافیانم درگیر بودم و غیبت یه دفعه ای اون دلم می خواست حتی شده چند دیقه آروم بگیرم.یکی بغلم کنه.یکی برام حرف بزنه.بخاطر این بود که کل امروز مثل آتیش بی قرار شده بودم و دستم راحت به دست دیگران کشیده می شد.همه با تعجب نگاهم می کردند.نزدیک بود...نزدیک بود خیانت کنم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت   توسط مریم