هذیان
نه از لحظه ای که رفتی ،چشمم دنبال جای پات بود،نه از لحظه ای که دیگه ندیدمت ، دلم برات تنگ شد.فقط حس می کردم گاهی وقتها دلم می خواد دستهای تو دور تنم حلقه بزنه.همین.نه فکر کنی چیز دیگه.الان که خوب فکر می کنم می بینم چه خوب که نیستی.راحت ترم.می فهمی که.کسی نیست ازم خبری بگیره.کجا می ری.کجا میای.بخند.نخند.پاشو.خنده داره نه.چه خوب که نیستی.
دارم تو یه راهروی ظولانی قدم بر می دارم.مستقیم به روبرو نگاه می کنم.نگاهم کشیده شده تا ته.چشمامو می بندم.یه اتاق آبی که مساحتی نداره و طول دیوارهاش بلنده.نشسته ام وسط اتاق.پاهامو جمع کردم تو شکمم و سرمو بردم به تو.هیچی نمی بینم جز خودم.انگارهیچ چیز انتها نداره.این یعنی همه وحشت.
اون لیوان و از سر میز بردار. می افته.چی داشتم می گفتم.آهان.داشتم می گفتم که شب تا صبح خوابم نمی بره.همینطور چشمام بازه.سپیده صبح که می زنه،بالا میارم.هر چه می کنم فایده نداره.از خواب خبری نیست.خیلی خسته ام.دلم یه خواب طولانی می خواد.اگه تونستی یه راهی پیدا کنی که من فقط یک ساعت بخوابم جایزه داری.خواب تنها آرزوی منه.می فهمی که.
نمی تونم دنیای بدون هیچ کس و تصور کنم.دلم می خواد باشی.حتی به عنوان یه آدم.یا خودت یا چیزی شبیه به خودت یا نمی دونم.برای تنها نبودن باید یه نفر باشه.یه نفر که برات حرف بزنه و تو گوش کنی.دستش تو موهات حرکت کنه و تو بخوابی.آخ که هر لحظه دلم می خواد داد بزنم.دلم می خواد دستهای تو یا چیزی شبیه تو بیاد و جلوی دهنمو بگیره و من همه چیز یادم بره.خودمو و همه دوره های زندگیمو.اگار که اصلا منی وجود نداشته.می فهمی که.
آقای دکتر نفسم می گیره.چشمامو که می بندم،یه سوزش عجیبی وسط سینه ام شروع می شه.ببخشید اون دماسنج و از گوشه میز بردارید.می افته.داشتم چی می گفتم.آهان.داشتم می گفتم که خواب ندارم.حتی نمی تونم چشم هم بزارم.می ترسم چشمامو ببندم و...قرصهارو می خورم بخدا.فایده نداره.خواب نمیاد منو بدزده.می فهمید که.
همه چیز از حرف زدنهای مسخره من شروع شد.یه روز صاف تو چشماش نگاه کرده بودم و گفته بودم که من یا همه چیزو می خوام یا هیچ چیزو.اونم با صدای بلند خندیده بود..اون بشقاب و از سر میز بردار.می افته.داشتم چی می گفتم.آهان.خلاصه اینکه از روز اول هم دلش با من یکی نبود.از روی شکم سیری طرفمو گرفته بود.مردهارو تو این سن خوب می شناسم.با همه چیز بازی می کنن.انقدر جواب نه از عشقا شون شنیدن که سنگ شدن.حوصله هیچی رو ندارن.همه چیزو حاضر و آماده می خوان.می فهمی که.
دارم تو یه جاده قدم بر می دارم.همه جا خاکستریه.هوا بوی دود میده.بدنم سنگین شده.و با هر قدم سنگین تر.سرمو که بر می گردونم،زنی رو می بینم که دهن نداره.دیگه دارم از پا می افتم.این زن،تو این جاده چه می کنه.
من اومدم که بگم دارم می رم.مواظب خودت باش.دیگه دل من نیست و تو به اندازه کافی وقت داری تا به کارهات برسی.می فهمی که سخت نمی گیرم.فقط دارم می رم.دیگه هیچی مهم نیست،نه تو ،نه احساس من..چون من خیلی وقته شمارو از دست دادم.
آدمها میان و میرن.زندگی یعنی همین.اصلا نباید بهشون فکر کنی.گاهی وقتها فکر می کنم دلیلی نداره بدونن چه حسی نسبت بهشون داری.چقدر به وجودشون احتیاج داری و یا چقدر از دوریشون در عذابی..یا اینکه اصلا چرا ترکشون کردی.اون گلدون و از لبه میز دور کن عزیزم.می افته.داشتم چی می گفتم...