تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته

 

روتو كردي طرف پنجره.انگار منو نمي بيني.پشت هم حرف مي زني و در حين حرف زدن مي خواي يه جورايي حاليم كني كه دلت هر جا هست جز اينجا.چشمهامو مي بندم،حس مي كنم ميون بستن و باز كردن چشمهام بهت حالي مي كنم بر عكس تو دل من دقيقا همين جاست.لاي انگشتهاي تو كه محكم سيگاره چسبيده و بين حبابهاي چاي كه داري سر مي كشي.......................................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

برسد به دست مهران هدفمند

 

شاید حتی یادت نباشه.اولین باریکه رفتیم خونه دوستت،رضا.تازه ازدواج کرده بود.زنش از تو پرسیده بود به چه کاری مشغولی.وتو هم جواب داده بودی.صادرات فرش. خندیده بود و گفته بود که پدرش شرکت صادرات فرش داره و اون هم بارها توی نمایشگاهای فرش خارج از کشورحضور داشته.....بین حرفهاش بلند خندیده بود.نگو، که اون لحظه لبخند جونداری همراه نگاهت نبود.یا اینکه رنگ صورتی لبهاش ،گونه های تو رو سرخ نمی کرد...برگشتیم خونه.روی کاناپه نشستی و چشم دوخته بودی به گل های قالی.می دونستم از ذهنت چی می گذره. حتی قبل از اونکه دهن باز کنی و بگی  رضا زن خوبی گیرش اومده... ،جوری لبخند زدی که منتظر بودی تنم بلرزه.نه...تن من هیچ وقت نلرزیده بود.فقط حس کردم رنگ چشمهام تیره تر شد.

 

درو باز کرده بودی و اخمهات تو هم بود.کیفت و کناری پرت کرده بودی و چای خواسته بودی...حقیقت این بود که تو اون روز تو خیابون چمران تو ترافیک گیر کرده بودی و جلوی چشمت دخترهایی بودن که منتظر تاکسی ایستاده بودن و تو به شدت هوس کرده بودی به هر نیتی که شده، یکیشونو سوار کنی .بعد از چند ساعت طاقت نیاوردی وگفتی، ولی یه جور دیگه که دلت برای دخترهای مردم سوخته بود که دم غروب معطل ماشین بودن و نکنه گیر یه گرگ بیفتند..این جمله آخری رو جوری گفتی که تنت گرم شد.نه تو هیچ وقت گرگ نبودی.

 

اون روز بارون می اومد وتو بی حوصله شده بودی.توی شرکت پشت میز کارت نشسته بودی و منتظر نفر بعدی بودی که بیاد تو و باهاش مصاحبه کنی.اومده بود تو و اونقدر زیبا بود که ته دلت لرزید.ناخوداگاه از جات بلند شده بودی و گفته بودی حیف شما نیست برای منشی شما باید رئیس میشدید و خندیده بودی .از ته دل.دختر که از جاش بلند شده بود،دلت خواسته بود بگی نره ولی مناسبات اداری مانعت شده بود.روی صندلیت ولو شده بودی و حتی جواب خداحافظی اش رو نداده بودی.انگشت اشارت و گاز گرفته بودی و تو دلت آرزو کرده بودی که چی میشد من و بچه ها به بکباره نیست میشدیم.بعد یه لحظه چشمهاتو بسته بودی ودستتو مشت کرده بودی ،کوبیده بودی رو میز وبلند گفته بودی بچه ها نه بچه ها نه .به قطره های بارون پشت پنجره نگاه کرده بودی و یه دفعه احساس تنهایی کردی و دلت خواست گریه کنی،نه...تو هیچ وقت گریه نکرده بودی.وقتی وارد خونه شدی چشمات رنگ نداشت.و بی حسی از چشمات به طرفم پرتاب میشد.اونروز همه خونه بوي دود گرفته بود ، ذره هاي تن من بود كه می سوخت و خاكستر می شد.

 

چیزی نگذشته بود از عروسیمون .رفته بودیم خونه عمه مهری.تو یه نگاه به لیلا میکردی و یه نگاه به من.وقتی چای رو بهت تعارف کرد،چشمت به پاشنه ده سانتی دمپاییش بود.نگاهت رسید به ناخن های لاک زدش.دستهاش قشنگ بود ولی چشم تورو اون رنگ قرمز گرفته بود.از قرمز خوشت می اومد.توی راه اینو گفتی.یادت هست که چند سال بعد جلوی روم ایستادی و گفتی چون به خودم نمی رسم آبروتو ميبرم.برات سخت بود وبرای منم همینطور که این همه سال جلوی تو بایستم و بگم من همینم.ولی ایستاده بودم.و نگو نه که خودم می دونم به خاطر همین از خانه داری و بچه داری من مدام ایراد می گرفتی.من به دلت نمی چسبیدم...نه من هیچ وقت به دلت نمی چسبیدم.

 

مهران،هیچ وقت از نظرتو زیبا نبودم.راستی چرا به نظر خیلی ها زیبا بودم و به نظر تو نه....نه ، من هیچ وقت زیبا نبودم.

 

مهران نگو که وقتی مانتوی راه راه صورتی رو جلوم گرفتی،نفهمیدی که صورتم سرخ شد.جوری لبخند زدی.جوری چشمهات برق زد، که من بی حس شدم.پرسیدی مال تو که نیست.ومن گفته بودم مال ناهیده.و تو گفته بودی چه خوش سلیقه است.خوش به حال داداشمون.بعد تو چشمهام نگاه کرده بودی و گفته بودی حالت به هم می خوره از این مانتوی خاکستری و عریض و طویلم..و پشت بندش گفته بودی همه پولهام و حروم می کنی.نه  من هیچ وقت پولهاتو حروم نکرده بودم.

 

مهران همه احساس من خلاصه میشد در تو که هیچ سهمی نداشتم از مورد پسند افتادن تو..هیچ وقت  نفهمیدم که تو انقدر بد شانس بودی که من نصیبت شده بودم یا....نه. توخوشانس بودی که زنت سکوت می کرد و لبخند می زد.اما شوهر من ....نه.شوهر من هیچ وقت سکوت نمی کرد.

 

چایی رو داده بودم دستت.گفتی با یه خانم تو شرکت کارتن سازی جلسه داشتی واین خانم به کفایت باهوش بوده و حتما تو این لحظه تو دلت گفته بودی درست برعکس تو......و هم تحصیلکرده و هم خوش تیپ.... و من ته چشمهات دیدم که از یادآوری این موضوع چقدر لذت برده بودی.من لبخند زده بودم اما یه نوار دردناک پیچیده شد دور تنم.همینطور که چایی رو آروم مزه مزه می کردی چشمات خیره شده بود به گلهای قرمز قالی.لبخند ریزی نشست گوشه لبهات.انقدر در طول روز به اون زن فکر کرده بودی که برای توجیه نداشتنش به این نتیجه رسیده بودی. که این زنها به درد زندگی نمی خورن.مدام با مردها در ارتباطند و.....آره.بد جوری چشمت و گرفته بود.

 

مهران .مهران....همه زندگیم بند به تار مو بود و تو نمی فهمیدی.من هر لحظه در حال کم شدن بودم و تو نمی دیدی.

من مي سوختم و تو همه توانتو براي شعله ورتر كردنم به كار بسته بودي،راستي مهران تو هميشه انقدر پشت كار داشتي؟

 

یادت میاد موزاییک ها پر لک بودند.مهمون داشتیم.مهمون های تو.دستمالو مثل زندگیم محکم تو دستهام گرفته بودم و روی زمین می کشیدم و تو تند تند قدم بر می داشتی.نگو مهران که یادت نیست از صبح وجود منو برده بودی زیر سئوال.دولا شدی روی سرم که يا من نفهمم یا مغزم تاب برداشته.بس کنم چون تا ده دقيقه ديگه مهمونا ميرسن.با پات زدی به سطل آب و دلم جا به جا شد.موزاییک ها لک داشتند .چرا نمی فهمیدی . طول زمان مهمونی ذهنم پرلک شده بود و همه حواسم رفته بود به ذرات تنم که پخش شده بود تو فضا.اون لک ها هیچ وقت پاک نشد.

 

همیشه تو جمع های زنونه بهم یادآوری می کردن که چون من هیچ وقت ،آرایش نمی کنم. مو رنگ نمی کنم  یا ابرو بر نمی دارم و ساده لباس می پوشم،تو میری روی من زن می گیری.منم تو روشون لبخند می زدم که مردی که بخاطر آرایش نکردن و ابرو برنداشتن و ساده لباس پوشیدن می خواد بره زن بگیره.خوب بگیره.این حقشه.هر جور که دوست داره و لبخند می زدم.وای مهران.ته دلم آتیش می گرفت.چرا دیگران انقدر تو رو خوب می شناختن.

 

حالا دستهامو می کشم به قالیچه و منتظرم که تو بیای و به من بگی پاشو به بچه هات برس.بچه هایی که یک زمان فقط مال من بودن و حالا تنها هفته ای یک بار اجازه  دیدنشونو دارم...

 

به زور ازت اجازه گرفته بودم که برم کلاس کامپیوتر و تو هم به زور اجازه داده بودی.من چادرمو می کشیدم رو صورتم و انگشت هام روی صفحه بالا و پایین می رفت.استاد اومد بالای سرم و من منتظر بودم بگه خیلی کند ذهنی ،درست مثل تو.سرمو انداختم پایین.دستهامو از رو صفحه کشیدم پایین و بردم زیر چادر......صداش گفت.هول نشو خانم.حالا با هم تمرین می کنیم.

 

سر سومین جلسه بود که استاد کف دستشو محکم کشیده بود روی میزو گفته بود خانم من عاشق شدم.این گناهه.خشکم زده بود.باورم نمیشد.فقط به یه چیز فکر کرده بودم...فرار...چادرمو کشیده بودم رو سرم و تند تند از پله ها اومده بودم پایین.اما مهران مطمئنم، اون لحظه که این حرفو زده بود،تنش سرد شده بود ،مثل یخ و دستهاش لرزیده بود مثل صداش.اون دیگه منو ندید...

 

مامان مرد.خيلي طول كشيد كه من اين جمله رو باور كنم.همیشه بخاطر ترس از نرسيدن به كارهاي خونه و تو و بچه ها به اون نمی رسیدم ، نمي دونم ولي اون روزها همه رو تو مرگش مقصر مي دونستم.انگار حتي بچه ها هم همراه با دستهاي تو نفسشو بسته بودن.تو مهربون شده بودي گونم رو مي بوسيدي و من به اين فكر مي كردم چقدر زشت تر از هميشه شدم. دلت برای من سوخته بود.می خواستی باهام همدردی کنی.اما من دیگه حالم از تو به هم می خورد.تمام زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد.مامان افسرده و یه دختر هجده ساله که نفهمید چرا شوهر کرد.چرا همون روزهای اول بعد عروسیش، شوهرش بهش گفت بعد از دختری که عاشقش بوده و حالا از ایران رفته. براش خیلی سخته دوست داشتن من.در حالیکه  من هنوز مطمئن نبودم، زندگی همینه یا دارم خواب می بینم..

 

چادرمو سر کردم و رفتم خونه قدیمی.و دیگه هیچ وقت برنگشتم خونه.یه هفته اول چیزی نگفتی اما از هفته دوم شروع کردی به خاموش کردن آتیشت با خاکستر من.اوایل آروم بعد تند. یکی یکی فامیل رو فرستادی دنبالم.چشمهام چیزی نمی دید و گوشهام کرشده بود.مدام از بچه ها می گفتید و من  به هیچ فکر می کردم.به مرگ.دست هنگامه و مهرداد و گرفتی و اومدی در خونه.اون روز واقعا درد و تو چشمهات دیدم.دستهات می لرزید مثل صدات.از پشت در اسممو صدا زدی که بیا بچه هاتو بگیر.سر سه روز تا دیدی برنگشتم.بچه هارو بردی.باورت نمی شد ،من که مثل موم توی دستهای تو بودم.اینطور خودخواه بشم.نه.من هیچ وقت خود خواه نبودم.فقط مرده بودم.چند سال گذشت تا فهمیدی من دیگه وجود ندارم.مردم.اومدی دم در.کف دستتو محکم به درزدی.صدام می کردی...مینا..مینا...مینا...من همینطور پشت در خونه نشسته بودم.یه چیزی از بالای در پرت شد پایین.داد زدی که بیا، آزادت کردم.یه بسته پر سکه و طلاق نامه.قبل از شنیدن حرفت، لرزش صداتو شنیدم  اما من به هیچ چیز فکر نمی کردم.نه به تو که اون لحظه اشک تو چشمات جمع شده بود.نه به هجده سال زندگی مشترک....

 

از آخرین باری که اومدی دم در و اون چیزهارو پرت کردی،یه سال نگذشته بود.زنگ در خورد و من به هوای اینکه بچه ها رو آوردی ،بدو خودم و رسوندم دم در.درو که باز کردم.دیدم تمام کوچه پرشده از گل سرخ.سر که چرخوندم استاد و دیدم .نشست رو زمین.گوشه چادرمو گرفت و بو کرد.سرشو آورد بالا نگاه کرد تو چشام....... خانم من عاشق شدم.باور کنید گناه نیست. دویدم توی خونه و درو بستم.این مرد با این کارش همه چیزو شکست.مهران با یه نگاه ،همه وجودمو پر کرد.تا یکسال جوابشو ندادم .چرا راستش و نگم.جواب نه دادم ،برای اینکه تو و بچه ها فکر نکنید من قصدی داشتم یا...نه.من هیچ وفت فکرشم نمی کردم.

 

چقدر زندگي شيرينه وقتی شوهرت....نه.....همخونه ات، تو رو با تمام وجودش دوست داشته باشه.با همه خوبیها و بدیهات،.تو هموني باشي كه همیشه می خواسته ....مي دوني مي گه از روز اول از اين خوشش اومده كه من تا حالا ابرو بر نداشتم يا اينكه مي گه عاشق اون مانتوي خاكستريه.باورت مي شه مهران ،من اينو با تمام وجودم حس كردم كه اون انگار زنهاي ديگه رو نمي بينه، تو وجود اون، عشق منه كه فرمانروايي مي كنه.. مهم اينه كه ما هستيم از هم، با هم، براي هم، تا هميشه.....و ده سال گذشت از عمر من. از ابتداي اولين روز عمر من....مهران من دارم نفس مي كشم . هر روز تكرار مي شم تا بي نهايت و ضرب در آرامش تا عمق.من به چيز هايي كه مي خواستم رسيدم اما تو مهران ......بگو تا كجا مي خواي به اين رياضت ادامه بدي.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 از سرما

        نمی دونم ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ صبح .يه صدايی گفت دارم ميرم.کاری نداری...و يه توده هوای سرد خورد تو صورتم.چشمهامو نيمه باز کردم.اون بود که داشت می رفت و من بودم که حتما هيچ کاری نداشتم.صدای قدمهاش رفت تا انتهای کوچه و گم شد.پتو رو انداختم کنار.چشمهام و بستم.اون رفت و ديگه هيچ وقت برنگشت...

گفت بريم بيرون.کجا دوست داری…..لب دريا چرا..…..چون تو دوست داری..........عصبی شد.لباسهاشو  پوشيد و رفت بيرون.آخر شب که برگشت رفت تو آشپزخونه.چشمش که به ميز و غذای مورد علاقه اش افتاد.همه چيز و ريخت رو زمين.رفتم به طرفش.....شيشه تو پات نره….با خشم نگاهم کرد.ترسيدم.چرا نمی فهميد که مهم بود که تو پاش شيشه نره . از خونه زد بيرون.اون شب تا صبح تو ماشين خوابيد.

       پتو رو زدم کنار.دمای تنم رفته بود بالا.يادم رفته بود بپرسم زندگی منهای اون مساوی بود با همون صفر بزرگ که تو مدرسه وقتی جلوی اسمم می ديدم ، همه دنيای کودکيم می لرزيد.پرسيدن نداشت.حتما بود.حتما هست.

        ازش خواستم هر چی تو دلش سنگينی می کنه ، بريزه بيرون.من گوش می دم.اول نگاهش با خشم به طرفم اومد و بعد يه چيزهايی گفت که اصلا يادم نيست .من لباسهامو پوشيدم و رفتم به طرف در.......... نمی خوام مزاحمت باشم…….. درست تو خاطرم نيست.که اول يه چيزهايی رو فرياد زد و گريه کرد يا گريه کرد و ........نمی دونم.نشستم جلوی در.صداش می گفت ...همه زندگيم به هم گره خورده.حالم از خودم به هم می خوره و گفت..آره گفت تو نمی دونی داری با من چه می کنی و نفهميد که نفهميدم چرا حالش از خودش به هم می خوره و اصلا مگه می شه آدم حالش از خودش به هم بخوره و ....

        همون روز اول بعد از ساعت ۴ يا ۶ يا ۷ بود که پنجره رو باز کردم که گرما بره.نه فايده نداشت.بازم گرم بود.دنبال يه پيرهن خواب نازک می گشتم.که مادرم بهم داده بود ولی نه اينکه هميشه خنک بودم.اولين باری بود که سراغشو می گرفتم.کشوی اول نه دوم.جای خالی لباسهاش.نه سوم.لعنتی.کشوی چهارم.همه لباسهارو ريختم بيرون.ته کشو بود.لخت شدم.سطح لطيف حرير کشيده شد رو تنم.رفتم جلوی پنجره.صورتمو تکيه دادم به درگاه.آروم گرفتم.همه جا سفيد بود و داشت هنوز می باريد.

        ته چشمهاش انگار يخبندون بود.تو نگاهش يه سرمای خاصی بود.مثل اينکه گل وجودش و با آب دريا درست کرده باشند يا اينکه وسط چله زمستون خدا خلقش کرده باشه.

         نشست کنارم .گفت که دوست داره تا آخر دنيا همين جا کنارم بشينه.گفت چشمهام اونو ياد خودش می اندازه و ديگه يادم نيست چی گفت.ولی من مست شده بودم از نسيمی که همراهش بود.اينو خوب يادمه .وقتی نزديکم شد حسش کردم.خنکم می کردم.نسيم و می گم و بوی تلخ تنش که از لحظه ای که کليد رو تو قفل می چرخوند.می ريخت تو فضا و خونه پر می شد از عطر ليمو.وقتهايی که خونه نبود می رفتم سروقت لباسهاش و تخت. صبحها که می رفت به خيالش من خوابم.اما از لحظه ای که عطرش کمرنگ می شد.از خواب می پريدم.خودم و می کشيدم سمت چپ تخت و آروم می گرفتم با عطر تنش که تلخ بود و مزه ليمو ميداد.اينو می فهميد.ولی اينو هيچ وقت نفهميد که وقتی با صورت سرد و عبوسش به طرفم می اومد و بر خلاف انتظار يه دفعه لبخند می زد.يه عالمه بادکنک رنگی هوا می رفت.نمی تونی تصور کنی روزی چند بار يه عالمه بادکنک هوا می رفت...

گفت می خواد از نو متولد بشه با من.گفت می خواد يکی بشه با من.گفت........ديگه چه فرقی می کنه چی گفت می دونستم يه روز ميره.مثل آدمی که می دونه يه روز ميمره.منتها نه اينکه هيچ کس به مرگ فکر نمی کنه. ترک شدن از نفس به من نزديکتر بود و من سعی می کردم نفس کشيدن و فراموش کنم...مسئله اینه که ...تا به حال به اين فکر نکرده بودم که بدون اون هم می شه زندگی کرد.اصلا می شه نفس کشيد؟

        يه نگاه به دريا می کرد و يه نگاه به من.می خنديد با صدای بلند.يعنی اينکه باورش نمی شد که تن من اينجا روی تخته سنگ نشسته..دستهامو گرفت تو دستهاش و گذاشت رو صورتش………کاش عاشقم بودی………هستم……. دستهامو بوسيد و همينطور هر شب.تا اينکه حالش از خودش به هم خورد.سرشو کوبيد به ديوار.۲ بار.دلم خالی شد.تحمل نداشتم.گريه کردم.گريه کرد.

         ا...نگاه کن.برف توی اتاق هم نشسته.بهم چشمک می زنه که خودت گفتی بفرما…….قدمت روی چشم.اينو گفت و اينکه اين کلبه حقير لياقت تو رو نداره……..اينجا برای من قصره در کنار تو..........گفت فرشته ای و منم گفتم تويی و  تويی و  تويی ...خنديديم.لعنتی درگاه داغ شده.مشتی از برف بر می دارم و با خودم می برم رو تخت.سمت چپ.دراز می کشم.هوا گرمه و دلم بادکنک می خواد.ضعف دارم.می خوام چشمهام و باز نگه دارم اما از نيمه بسته می شه...سرم سنگينه...

          صدای در.فرياد.بسته شدن پنجره و يه پتوی گرم منو می پيچه به خودش.يه توده هوای سرد می خوره تو صورتم.صدام می کنه.چشمهام و نيمه باز می کنم.صورتش درست مقابلمه…..نه........نه......خدايا نمی خوام.همه چيز دوباره تکرار شه..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

صفر

 

اون شب باز خواب دیده بودم.خودم رو که فریاد می زدم و تو رو که می خندیدی.راستی چرا می خندیدی؟ تو خوابم یک صفر بود و تو، کنار هم.سقف کوتاه بود و نفسم می رفت...روی هم ، پشت هم ، درهم ، خواب می بینم.خواب تو و اون که می رفتین یه جای خوش آب و هوا...

گوشی رو برداشتم………..بله         

ـــ سلام.تا کی می خوای بین من و اون بایستی.یعنی تو انقدر ساده ای که هنوز نفهمیدی.

گوشی رو گذاشتم.فهمیده بودم.خیلی وقت بود.سه سالی می شد.آخر شب که اومد خونه.منتظر بود که بگم.اینو از چشمهاش فهمیدم که خیره نمی شد تو صورتم. توقع داشت من با داد و فریاد همه چیز و بگم و گریه کنم.حتما حرفهاشو آماده کرده بود.نه شرمنده.اینجا رو باختی عزیزم.شام رو کشیده بودم.صداش کردم………….من سیرم.

می دونستم. یکشنبه ها و سه شنبه ها شام رو با اون می خورد.

ـــ ا......چه بد شد.من برات غذا درست کردم.......قیافه ساده لوحانه ای به خودم گرفتم.انقدر که به شعور خودم شک کردم.رفتم کنارش. خیلی معصومانه ازش خواستم که بیشتر مواظب خودش باشه و شبها شام نخورده نخوابه.... ـــ برات خوب نیست......

مسخره ترین حرف دنیا رو زدم.خودم می دونم.براش چای بردم و لبخند زدم.طفلک تو رو درواسی  گیر کرد و اونم لبخند زد.اگر بایستم احترامم از بین میره.اینو پشت چشمهاش خوندم.دیگه باید می رفتم.وقت رفتن بود.

باز خواب دیده بودم.از پنجره پرت شدم  بیرون. با دستهای تو.ازم متنفر بودی.می خندیدی با صدای یه زن.من کف آسفالت له شده بودم.سارا دنبالم می دوید....مامان....مامان....از روی من گذشت.

وقتی بیدار شدم رفته بود.صدای زنگ تلفن.....

ـــ چرا نمی خوای بفهمی.چرا ولش نمی کنی....گوشی رو گذاشتم.من نچسبیدمش.می تونه بره.کاریش ندارم.

وقتی اومد،کاملا منزجر بود.کلافه از دست من،چرا نمی رفتم.از پشت سر بهش چشمک زدم.تو چرا نمی ری.می دونستم به یکشنبه و سه شنبه ،دو شنبه هم اضافه شده،اما من شام رو حاضر کرده بودم.

ـــ بفرما چای

ـــ نمی خورم…...دستم و پس زد.از من بدش می یاد. رفت به سمت سارا و مثلا خودش و سرگرم اون کرد.می دونم عزیزم.حالت از من و این خونه بهم می خوره.با صدای بلند گفتم شام حاضره.

اون شب فهميدم راست می گن آدم باید احترام خودش و نگه داره.اینو پشت چشمهاش نخوندم.لا به لای حرفهاش حالیم کرد.ظاهرش آروم بود.اما می دونستم تو دلش غوغاست.راستی چند بار تو دلش به من می گفت احمق.طاقت نیاورد.من احمق نبودم.دستم و گرفت کشوندم تو آشپزخونه.شايدم احمق بودم. در و بست یعنی سارا نفهمه.نه احمق نبودم.دو تا جمله توی ذهنم می دویدند و بی تابی می کردن که بیان رو لبهام.اما اون شروع کرد.........

ـــ  من لیاقت تو رو ندارم و اینکه مشکل از منه نه تو.می مونه سارا که اونم میدمش به تو. شجاع شده بود.

ـــ دستت درد نکنه.ممنون....قیافه آدمهای احمق گرفتم ، که دنیا براشون تموم شده.نه مال من تازه داشت شروع می شد.یکی به نفع من.....

جلوی در ایستاده بودم.....ـــ این طوری نگاهم نکن.هر چه زور می زنم فایده نداره.همه ذهنم پر شده از خوابی که بیداری نداره.با هر کی می خوای بری برو اما با اون نه........

 ـــ چرا..............جوری گفت که انگار مثلا من حسودیم می شه و اونم درکم می کنه.

ـــ خواب دیدم.تو و اون یه جای خوش آب و هوا.اما تو خوابم یک صفر بود و تو....

 

سقف خونه تازه کوتاه نبود.راحت نفس می کشیدم.تو این سه سال حتی یه لحظه به رقابت فکر نکرده بودم.همیشه از این بدم میومد که زندگی رو بکنم میدون جنگ.چه با سیاست چه بی سیاست.من آروم وآهسته پیش می رفتم.اگه کسی جلوی راهم سبزمیشد.راهم و کج می کردم .دورش می گشتم و مستقیم می رفتم. جالب نبود اما اصلا احساس نفرت نداشتم.اون آدم من نبود.اون آدم اون بود و تازه همه چیز افتاد سر جاش...

باز خواب دیده بودم.از توی خوابم صفری به بزرگی دنیا اومد بیرون و با تمام شماره ها جنگید.با صدای زنانه می خندید.صفر وارد اتاق من شد و از پنجره بیرون رفت.نه.فایده نداشت.این رویا رهام نمی کرد....

ـــ مامان.مامان.بیدار شو..........گفت که خواب دیده.خواب خودشو تو یه دشت پر گل.....

ـــ خوبه تا چند می تونی بشمری..ذوق کرد و گفت تا صد…بشمر مامان

صفر،یک،دو،سه،چهار..خواب رفتم.صفر بود و من.خنده های اون زن.جسم مرد رو مثل جنازه دنبال خودش می کشید.چه خواب رمانتیکی.از خواب بیدار شدم.خندیدم با صدای بلند مثل اون زن.از خوابم خوشم اومده بود.

دم در ایستاده بود.می گفت بزرگترین اشتباه زندگیشو کرده.و اینکه باید اونو ببخشم...هه...گفته بودم یکی به نفع من.بایدی وجود نداشت کوچولو.قیافه آدمهای دل رحم و به خودم گرفتم و با ناله گفتم....

.ـــ من هم بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم.باید منو ببخشی...درو بستم.سارا می خواست اونو ببینه.بی تابی کرد.گفتم هیس..می خوام برات از خوابی که دیدم بگم.من خواب دیدم.من و تو ، تو یه دشت پر گل...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 توهم

 

چرا اینجوری نگاهم می کنی.مگه حرف بدی زدم.خب می خوام برم.مثل همه آدمها که یه روز خسته میشن و همه چیزو می زارن و میرن.مثل من که خیلی وقته خسته شدم اما نمی دونم چرا همه چیزو نمی زارم و برم.

از جلوی آینه رفتم کنار.ازش بدم میاد.از حرف زدنش.از راه رفتنش.از خنده هاش و عصبانیت های همیشه اش.از اینکه تا میام حرف بزنم،منطقم و به هم میریزه.از اینکه مدام تحقیرم می کنه.چرا نمیرم.اینو خوب می دونم که اون هم بدش نمیاد ،من برم.وقتی این حرفها رو میزدم،گریه ام گرفت.چه خوب که میشد گریه کرد.از اینکه همیشه دنبال جایی تنها برای اشک ریختن می گشتم و پیدا نمی کردم،بیشتر گریم می گرفت.

می دونی حس می کنم خودم و گم کردم.حس می کنم تا حالا زندگی نکردم.حس می کنم یه موجود بی اهمیتم.حس می کنم تنهام.قبول کن که تنهام و هیچ جایی رو ندارم.خسته ام... لطف کن،سکوت کن.هیچی نگو.طاقت ندارم لب از لب باز کنی...

از جلوی آینه رفتم کنار...می خوام برم و نمی دونم کجا.می خوام فرار کنم و نمی دونم از چه.گریه ام گرفت.همیشه تا میام حرف بزنم گریه ام می گیره.

درو که باز کنه.شروع می کنه از کارهایی که کرده حرف می زنه و دوستهاش و من بیشتر احساس خفگی می کنم.بعد ازم غذا و چای می خواد.همه حرفهاش و گوش می کنم.غذا و چای رو حاضر می کنم،البته با یکم تاخیر و می خوابه.گاهی وقتها هم اگر خوصله داشته باشه با بچه ها سر و کله می زنه و ایرادهاشونو جمع آوری می کنه و در لحظه می کوبه تو سرم.من سکوت می کنم همیشه.گاهی هم می گه دوستت دارم.من سکوت می کنم همیشه.

خواهرم میگه اگر فلان وفلان نکنی میره زن می گیره ها.خب بگیره.اگه حس می کنه براش کم گذاشتم بره بگیره.مگه میشه کسی رو وادار کرد کاری رو نکنه.مگه من تونستم به زور وادارش کنم که درکم کنه.که بفهمه منم آدمم...دردم چیه.

بخدا می گم.اینبار می گم که خسته شدم ،می خوام برم.می گم که نفسم داره می گیره.وقتی داشتم این حرفها رو می زدم،پاهام و می کوبیدم زمین و بلند تر از حد معمول گریه می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 سردرد

          حس می کنم ديگه نمی شناسمش.پير شده.چه حس بدی.آدمی که روزی براش از تنت می بريدی.اما حالا هر چی دلتو زير و رو کنی نشونی ازش پيدا نکنی.نمی تونم مثل قبل دوستش داشته باشم...نه.نمی تونم.هر چه زور ميزنم فايده نداره.کمرنگ شده.کوتاه شده.دوره...خيلی دور.انگار نيست.انگار نبوده.انگار...........من عاشق بودم.توهم نبود.من عاشق شده بودم اما...... دستمو نگير.  تنهام بذار......نگاهش اذييتم می کنه.

....می خوام ببينمت....ديدنش لذتی درد آوره ....که لذتش مثل الکل پريده و هر لحظه درد آورتر می شه...  

برای ديدنت امروز خسته ام.فردا خسته تر.برای ديدنت هر روز خسته ام.چه لحظه ها که نيازم بود و نبود.چه ساعتها که بايد می رسيد و نرسيد.تنور...نون...داغ...؟ آه واقعا چته؟ مگه نمی خواستی هميشه کنارت باشه.مگه نمی خواستی عشقشو ثابت کنه.حالا می خواد بکنه.ديگه چی می خوای.......حالت خوبه؟.....صداش برام غريبه است.نمی تونم نگاهش کنم.       

دوستم نداری..........چرا.دارم اما يه کم خسته ام. تا کی خسته ای............. نمی دونم.شايد تا هميشه. حالم خوب نيست. ........... من هيچ وقت نخواستم آزارت بدم...هه...دلم می خواد بهش بگم وقتی به آخر خط می رسيم ديگه چه فرقی می کنه که نييتت بد بوده يا خوب.مهم اينکه که تو هی شمشيرتو توی هوا چرخوندی و هر دفعه نوک تيزش يه جای تنمو زخمی کرده.من به آخر خط رسيدم.نمی گم......ازمن دلخوری......نه........يعنی چی........يعنی سردرد.سردرد دارم.... درد می پيچه تو حجم تنم.بعد بغض.مثل هميشه اشکها گرم از گوشه چشمم پايين مياد.تنور...داغ...نون.. انگار همه چيز بازی بود.خواب بود.چقدر دوستش داشتم وقتی مردونه به شروع بيست سالگی ام پا گذاشت ....ومن گم شدم تنها و سردرد..بيشتر از اونکه عميق لذت ببرم. عميق درد کشيدم.....تو همه چيز و خراب کردی....ميشه همه چيزو فراموش کرد.از اول شروع کرد.........اون چی فکر می کنه .من ديگه اون بيست ساله عاشق و پرشو ر نيستم که بتونم همه زندگيمو توی يک مرد به اسم تو خلاصه کنم و ضرب کنم در بی نهايت.با تو.فقط تو.همه چيز تو.... العان اصلا مطمئن نيستم که عشق وجود داره يا من دلم و گم کردم يا بيست سالگی انقدر زود تموم شد؟....خيلی خسته ام. بايد استراحت کنم.طولانی.احساس کهنگی می کنم.همه خاطرات من و او يکجا مثل يه توده وحشی بهم حمله کردن.نمی تونم مثل قبل خودمو به اون راه بزنم.روی بودنها و نبودنهای گاه و بی گاهش ملافه سفيد بکشم و جای خاليش هرروز وسيع و وسيع تر شه و من تنها گم شم تو اين وسعت.....  .همه جا سفيد شد.      

ــ ديگه ديره............اگه تو واقعا دوستم داشتی بايد صبر می کردی...هه...اون از دوست داشتن چی می دونه.صبر......چه کلمه دردناکی.....حالم خوب نيست.........زمانی تنها تجسم ديدنش دلمو از جا می کند.اما حالا انگار دلمو گم کردم.انتظار از آدم سنگ می سازه.شايد سنگ شدم.شايد.نه بی حس شدم.بی حس دوست داشتن.کرخت.وقتی از عشق برام می گه .انگار داره برام از آب و هوا حرف می زنه.هوای شرجی.گرم.سردرد.شايد بدون اجازه از دلم بيرون رفته...     

 ــ دوست دارم   

ــ نگو    

ــ چرا؟      

ــ نگو..............ديگه نمی شنوم . بگو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 ده و ده دقيقه

 

ـــ سلام..........می یاد .می شینه.لبخند می زنه.می دونم که چای می خواد.می یارم.می خوره.لبخند می زنه.یعنی ممنون.می شینم. روزنامه رو می دم دستش.خوشحاله که حرف اضافه نمی زنم.

شام آماده است.می کشم.صداش می کنم.میاد سر میز.لبخند می زنه.شروع به خوردن می کنه.بلند میشه.میره رو کاناپه دراز می کشه و چشم می دوزه به تلویزیون.خواب رفت.

میز شام و جمع می کنم.ظرفهارو می شورم.لباسهارو از ماشین در میارم.روی بند پهن می کنم.لباسهای شسته از قبل اونو بر می دارم.شروع می کنم به اتو کردن.یقه.سر آستین.خط اتو.چروکها...همه صاف میشن.می زارم رو رخت آویز.برای فردا که می خواد بره سر کار.سر کار انقدر کار می کنه که خسته می شه.کار آدم و خسته می کنه.خیلی... داغ می کنم.می خوابم.

چشمهام و باز می کنم.از جام بلند می شم.می رم به سمت کاناپه.دراز می کشم.چشمهام و می بندم.باز می کنم.مثل برق از جام بلند می شم.طرف آشپزخونه.تموم کابینت ها رو خالی می کنم.ظرفشویی  رو پر می کنم و لیوانها رو همراه سفید کننده می ریزم توش.کف و دستمال رو بر می دارم و می کشم به در و دیوار کابینت ها.همه ظرفها رو به صف می کنم کنار ظرفشویی.لیوانها رو در میارم.یه سری دیگه.بعد قابلمه ها رو می شورم و دونه دونه بشقابها و قاشق ها و چنگال ها و همه چیز.سبد ظرفشویی پر شده.خشک می کنم  و همه رو به ترتیب می زارم سر جاشون.تا عصر همه کابینت ها رو به راه شده.

در تمام این مدت تنها چیزی که می دونستم این بود که هفته پیش هم این کارو کردم.خسته شدم.خب خستگی خوبه.دراز می کشم رو کاناپه.به خودم می قبولونم که خونه خاک گرفته و دست به کار میشم می افتم به جون وسایل خونه.همه چیزو  با دقت دستمال می کشم.بعد جاروبرقی.زیر تخت.روی مبل.پرده ها.به روی خودم نمیارم که دیروز هم این کارو کردم.

اوه وقت کم آوردم.چه خوب.می رم تو آشپزخونه.گوشت و می زارم تو زودپز.برنج و خیس می کنم.ظرفشویی رو پر می کنم.کاهو رو پرپر می کنم.سالاد دوست داره.یک ساعت می گذره.غذا آماده است.ده و ده دقیقه است.العان می رسه.چای رو دم می کنم.میرم تو اتاق.لباسمو عوض می کنم.رژ می زنم.دوست داره.نه.نمی دونم.خب شاید هم دوست نداره.

صدای باز کردن در.وارد می شه..

ـــ خسته ام.

یعنی چای می خواد.میارم.لبخند می زنم.

ـــ شام آمادست.میای.

معلومه که میاد............ـــ همون غذایی که دوست داری.

لبخند می زنه.می شینه و شروع به خوردن غذا می کنه و سالاد که دوست داره.نگاهش می کنم.طولانی.می گه غذاتو بخور...هه...اگه سرشو بالا می اورد،میدید که اصلا غذا نکشیدم.خب.حتما مهم نیست.از سر میز بلند می شم.روی کاناپه دراز می کشم.چشم می دوزم به تلویزیون.از آشپزخونه میاد بیرون.از جام بلند می شم.آخه جای اونه.دراز می کشه روی کاناپه.داره فوتبال نگاه می کنه.

ـــ میوه داریم 

ـــ نه.نداریم

لبخند نمی زنه.

ـــ بهت گفتم که بخری

ـــ صد دفعه گفتم من چیزی نمی خرم.زنگ می زنی میارن.پول که تو خونه گذاشتم.

آب دهنم وقورت می دم.چهره اش خیلی خشمناک بود.

می رم تو آشپزخونه.میز شام رو جمع می کنم.ضرفهارو می شورم.میز و دستمال می کشم.وقتی میام بیرون،خوابه.

میرم رو تخت.دراز می کشم.به کتابها نگاه می کنم.دیوار.بر می دارم و شروع می کنم به خوندن.ما را در اتاق دنگال سفیدی هل دادن.سعی میکنم متمرکز شم رو کلمات.از نویسنده بدم میاد.مهم نیست.نمی دونم چرا بدم میاد.اینم مهم نیست.نسبت به حروفش احساس خوبی ندارم.چشمهایم را روشنایی زده بود و به هم می خورد.اون هم لابد همینطوری و بدلایل الکی از من بدش میاد.بعد یک میز و چهار نفر را پشت آن دیدم.مثلا شاید از حالت صورتم حرصش می گیره.اینها غیر نظامی بودند و کاغذ هایی رو وارسی می کردند.و شاید هنوز عاشق دختر همسایه است.زندانیان دیگر را ته اتاق جمع کرده بودند.خواب رفتم...

صبح شده.روز تازه ای نیست.خب امروز شاید بهتره پدر و مادرش و دعوت کنم.نه.سه روز پیش بود،که اونا رو دعوت کردم.هان کابینت ها.اوه نه.جارو برقی.اوه.نه.لباسهاش هم اتو کردم و چیزی باقی نمونده.چشمهامو محکم می بندم.تنها کاریه که می تونم بکنم.دو ساعت و نیم میشه که با سماجت روی تخت دراز کشیدم و ادای کسی رو که خوابه در میارم ...

ساعت هشت و نیمه.وای دیر شد.شام واون.ده و ده دقیقه.از جام می پرم.آشپزخونه.مرغ و فریزر.زودپز و پیاز و توش خرد می کنم.آب میریزم و روی گاز.برنج و خیس می کنم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم 

 

تو

نه نمی شه.همه چيز خسته کننده است.اين اتاق ، اين هوا، اين لبخند و تو و باور کن همه چيز دچار روزمرگی ای شده که خاص توئه و مطلوب تو و من دچار ياس هميشگی دستهای توئم.از تو هيچ کاری بر نمياد و هيچ چيز من و از اين تکرار خالی نمی کنه و تو رهام نمی کنی حتی تو خلوتم............ببين تو ذهنم چهار تا نقطه است که دارند می دوند دنبال هم و يکيشون تويی و تو دلم و تو حرفم و تو موهام و همه جا هستی و چقدر دلم می خواد يه روز چشمهامو باز کنم و ببينم تو نيستی.يعنی بودی ولی حالا نيستی و ديگه هيچ وقت هم نيستی و چه خوب که نيستی و تو و تو و اين من تو خالی...

همه کراواتها بسته به گردن توئه و همه پيرهنها تن تو رو پوشونده و همه عکسها چهره توئه و همه چيز تويی و همه جا تويی و مثلا منم خسته شدم از تو و تو هم باور می کنی که حالم ازت به هم می خوره و منم فکر می کنم بهت کلک زدم چون تو دلم خيلی دوست دارم.پس من خيلی آدم باهوشی ام و تو احمقی و من عاشقم و همه چيز خاليه ، تو و من و جای تو...

 تو و تو و تو و هميشه تو و همه جا تو وهمه چيز گره خورده به تو و چرا همه جملات من ختم می شه به تو....

از پله ها ميرم پايين.تو همراهمی.در و باز می کنم.ميرم تو خيابون.يه عالمه تو در حال حرکت.تو از چپ به راست ، تو از راست به چپ و تو ايستاده کنار خيابون و تو در باجه تلفن و تو با من .وارد بانک می شم.تو همينطور تکرار شدی پشت ميزها.صدای تو ازم دفترچه می خواد.دستهای تو بهم پول ميده.خريد ميکنم از تو و با تو.بر ميگردم خونه...

نمی دونم دو ساعت پيش بود يا دو ماه يا دو سال يا...نمی دونم تو اومدی نشستی.لبخند زدی.ترسيدم.تو چشمهات خوندم که ديگه قراره نباشی.نه دو ساعت.نه دو ماه.نه دو سال.شايد هيچ وقت نباشی و تو می خوای بری که دفاع کنی و تو بايد بری و تو نبايد تامل کنی و تو گفتی درنگ جايز نيست و من حتی نگفتم که نری و گريه کردم که بمونی و تو گفتی بچه نشو و اينکه شايد بری اون بالا بالا ها و تو گفتی من برای همه چيز خودمو آماده کنم..............و تو رفتی و نفهميدی تا کجا رفتم.تا صبح تا درد تا مرگ و همه چيز صفر بود.روی خط .روی من.روی تخت.کنار پنجره...

و فقط يک بار نامه ات اومد و فقط صد بار نامه ات و خوندم و بعد فقط منتظر نامه بعدی بودم و هيچ چيز ديگه به دستم نرسيد و صفر روی دستهام بود، روی لبهام ، صفر اشک شد و از چشمهام اومد پايين ولی نامه ات نيومد و تو قول داده بودی نامه بدی و نامه بدی و قول داده بودی و لی ديگه هيچ وقت نبودی که نامه بدی و قول بدی و تو وتو....

اين همه تو..نگاه کن اين بی انصافی نيست.....                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط مریم