برسد به دست مهران هدفمند
شاید حتی یادت نباشه.اولین باریکه رفتیم خونه دوستت،رضا.تازه ازدواج کرده بود.زنش از تو پرسیده بود به چه کاری مشغولی.وتو هم جواب داده بودی.صادرات فرش. خندیده بود و گفته بود که پدرش شرکت صادرات فرش داره و اون هم بارها توی نمایشگاهای فرش خارج از کشورحضور داشته.....بین حرفهاش بلند خندیده بود.نگو، که اون لحظه لبخند جونداری همراه نگاهت نبود.یا اینکه رنگ صورتی لبهاش ،گونه های تو رو سرخ نمی کرد...برگشتیم خونه.روی کاناپه نشستی و چشم دوخته بودی به گل های قالی.می دونستم از ذهنت چی می گذره. حتی قبل از اونکه دهن باز کنی و بگی رضا زن خوبی گیرش اومده... ،جوری لبخند زدی که منتظر بودی تنم بلرزه.نه...تن من هیچ وقت نلرزیده بود.فقط حس کردم رنگ چشمهام تیره تر شد.
درو باز کرده بودی و اخمهات تو هم بود.کیفت و کناری پرت کرده بودی و چای خواسته بودی...حقیقت این بود که تو اون روز تو خیابون چمران تو ترافیک گیر کرده بودی و جلوی چشمت دخترهایی بودن که منتظر تاکسی ایستاده بودن و تو به شدت هوس کرده بودی به هر نیتی که شده، یکیشونو سوار کنی .بعد از چند ساعت طاقت نیاوردی وگفتی، ولی یه جور دیگه که دلت برای دخترهای مردم سوخته بود که دم غروب معطل ماشین بودن و نکنه گیر یه گرگ بیفتند..این جمله آخری رو جوری گفتی که تنت گرم شد.نه تو هیچ وقت گرگ نبودی.
اون روز بارون می اومد وتو بی حوصله شده بودی.توی شرکت پشت میز کارت نشسته بودی و منتظر نفر بعدی بودی که بیاد تو و باهاش مصاحبه کنی.اومده بود تو و اونقدر زیبا بود که ته دلت لرزید.ناخوداگاه از جات بلند شده بودی و گفته بودی حیف شما نیست برای منشی شما باید رئیس میشدید و خندیده بودی .از ته دل.دختر که از جاش بلند شده بود،دلت خواسته بود بگی نره ولی مناسبات اداری مانعت شده بود.روی صندلیت ولو شده بودی و حتی جواب خداحافظی اش رو نداده بودی.انگشت اشارت و گاز گرفته بودی و تو دلت آرزو کرده بودی که چی میشد من و بچه ها به بکباره نیست میشدیم.بعد یه لحظه چشمهاتو بسته بودی ودستتو مشت کرده بودی ،کوبیده بودی رو میز وبلند گفته بودی بچه ها نه بچه ها نه .به قطره های بارون پشت پنجره نگاه کرده بودی و یه دفعه احساس تنهایی کردی و دلت خواست گریه کنی،نه...تو هیچ وقت گریه نکرده بودی.وقتی وارد خونه شدی چشمات رنگ نداشت.و بی حسی از چشمات به طرفم پرتاب میشد.اونروز همه خونه بوي دود گرفته بود ، ذره هاي تن من بود كه می سوخت و خاكستر می شد.
چیزی نگذشته بود از عروسیمون .رفته بودیم خونه عمه مهری.تو یه نگاه به لیلا میکردی و یه نگاه به من.وقتی چای رو بهت تعارف کرد،چشمت به پاشنه ده سانتی دمپاییش بود.نگاهت رسید به ناخن های لاک زدش.دستهاش قشنگ بود ولی چشم تورو اون رنگ قرمز گرفته بود.از قرمز خوشت می اومد.توی راه اینو گفتی.یادت هست که چند سال بعد جلوی روم ایستادی و گفتی چون به خودم نمی رسم آبروتو ميبرم.برات سخت بود وبرای منم همینطور که این همه سال جلوی تو بایستم و بگم من همینم.ولی ایستاده بودم.و نگو نه که خودم می دونم به خاطر همین از خانه داری و بچه داری من مدام ایراد می گرفتی.من به دلت نمی چسبیدم...نه من هیچ وقت به دلت نمی چسبیدم.
مهران،هیچ وقت از نظرتو زیبا نبودم.راستی چرا به نظر خیلی ها زیبا بودم و به نظر تو نه....نه ، من هیچ وقت زیبا نبودم.
مهران نگو که وقتی مانتوی راه راه صورتی رو جلوم گرفتی،نفهمیدی که صورتم سرخ شد.جوری لبخند زدی.جوری چشمهات برق زد، که من بی حس شدم.پرسیدی مال تو که نیست.ومن گفته بودم مال ناهیده.و تو گفته بودی چه خوش سلیقه است.خوش به حال داداشمون.بعد تو چشمهام نگاه کرده بودی و گفته بودی حالت به هم می خوره از این مانتوی خاکستری و عریض و طویلم..و پشت بندش گفته بودی همه پولهام و حروم می کنی.نه من هیچ وقت پولهاتو حروم نکرده بودم.
مهران همه احساس من خلاصه میشد در تو که هیچ سهمی نداشتم از مورد پسند افتادن تو..هیچ وقت نفهمیدم که تو انقدر بد شانس بودی که من نصیبت شده بودم یا....نه. توخوشانس بودی که زنت سکوت می کرد و لبخند می زد.اما شوهر من ....نه.شوهر من هیچ وقت سکوت نمی کرد.
چایی رو داده بودم دستت.گفتی با یه خانم تو شرکت کارتن سازی جلسه داشتی واین خانم به کفایت باهوش بوده و حتما تو این لحظه تو دلت گفته بودی درست برعکس تو......و هم تحصیلکرده و هم خوش تیپ.... و من ته چشمهات دیدم که از یادآوری این موضوع چقدر لذت برده بودی.من لبخند زده بودم اما یه نوار دردناک پیچیده شد دور تنم.همینطور که چایی رو آروم مزه مزه می کردی چشمات خیره شده بود به گلهای قرمز قالی.لبخند ریزی نشست گوشه لبهات.انقدر در طول روز به اون زن فکر کرده بودی که برای توجیه نداشتنش به این نتیجه رسیده بودی. که این زنها به درد زندگی نمی خورن.مدام با مردها در ارتباطند و.....آره.بد جوری چشمت و گرفته بود.
مهران .مهران....همه زندگیم بند به تار مو بود و تو نمی فهمیدی.من هر لحظه در حال کم شدن بودم و تو نمی دیدی.
من مي سوختم و تو همه توانتو براي شعله ورتر كردنم به كار بسته بودي،راستي مهران تو هميشه انقدر پشت كار داشتي؟
یادت میاد موزاییک ها پر لک بودند.مهمون داشتیم.مهمون های تو.دستمالو مثل زندگیم محکم تو دستهام گرفته بودم و روی زمین می کشیدم و تو تند تند قدم بر می داشتی.نگو مهران که یادت نیست از صبح وجود منو برده بودی زیر سئوال.دولا شدی روی سرم که يا من نفهمم یا مغزم تاب برداشته.بس کنم چون تا ده دقيقه ديگه مهمونا ميرسن.با پات زدی به سطل آب و دلم جا به جا شد.موزاییک ها لک داشتند .چرا نمی فهمیدی . طول زمان مهمونی ذهنم پرلک شده بود و همه حواسم رفته بود به ذرات تنم که پخش شده بود تو فضا.اون لک ها هیچ وقت پاک نشد.
همیشه تو جمع های زنونه بهم یادآوری می کردن که چون من هیچ وقت ،آرایش نمی کنم. مو رنگ نمی کنم یا ابرو بر نمی دارم و ساده لباس می پوشم،تو میری روی من زن می گیری.منم تو روشون لبخند می زدم که مردی که بخاطر آرایش نکردن و ابرو برنداشتن و ساده لباس پوشیدن می خواد بره زن بگیره.خوب بگیره.این حقشه.هر جور که دوست داره و لبخند می زدم.وای مهران.ته دلم آتیش می گرفت.چرا دیگران انقدر تو رو خوب می شناختن.
حالا دستهامو می کشم به قالیچه و منتظرم که تو بیای و به من بگی پاشو به بچه هات برس.بچه هایی که یک زمان فقط مال من بودن و حالا تنها هفته ای یک بار اجازه دیدنشونو دارم...
به زور ازت اجازه گرفته بودم که برم کلاس کامپیوتر و تو هم به زور اجازه داده بودی.من چادرمو می کشیدم رو صورتم و انگشت هام روی صفحه بالا و پایین می رفت.استاد اومد بالای سرم و من منتظر بودم بگه خیلی کند ذهنی ،درست مثل تو.سرمو انداختم پایین.دستهامو از رو صفحه کشیدم پایین و بردم زیر چادر......صداش گفت.هول نشو خانم.حالا با هم تمرین می کنیم.
سر سومین جلسه بود که استاد کف دستشو محکم کشیده بود روی میزو گفته بود خانم من عاشق شدم.این گناهه.خشکم زده بود.باورم نمیشد.فقط به یه چیز فکر کرده بودم...فرار...چادرمو کشیده بودم رو سرم و تند تند از پله ها اومده بودم پایین.اما مهران مطمئنم، اون لحظه که این حرفو زده بود،تنش سرد شده بود ،مثل یخ و دستهاش لرزیده بود مثل صداش.اون دیگه منو ندید...
مامان مرد.خيلي طول كشيد كه من اين جمله رو باور كنم.همیشه بخاطر ترس از نرسيدن به كارهاي خونه و تو و بچه ها به اون نمی رسیدم ، نمي دونم ولي اون روزها همه رو تو مرگش مقصر مي دونستم.انگار حتي بچه ها هم همراه با دستهاي تو نفسشو بسته بودن.تو مهربون شده بودي گونم رو مي بوسيدي و من به اين فكر مي كردم چقدر زشت تر از هميشه شدم. دلت برای من سوخته بود.می خواستی باهام همدردی کنی.اما من دیگه حالم از تو به هم می خورد.تمام زندگیم مثل فیلم از جلوی چشمم رد می شد.مامان افسرده و یه دختر هجده ساله که نفهمید چرا شوهر کرد.چرا همون روزهای اول بعد عروسیش، شوهرش بهش گفت بعد از دختری که عاشقش بوده و حالا از ایران رفته. براش خیلی سخته دوست داشتن من.در حالیکه من هنوز مطمئن نبودم، زندگی همینه یا دارم خواب می بینم..
چادرمو سر کردم و رفتم خونه قدیمی.و دیگه هیچ وقت برنگشتم خونه.یه هفته اول چیزی نگفتی اما از هفته دوم شروع کردی به خاموش کردن آتیشت با خاکستر من.اوایل آروم بعد تند. یکی یکی فامیل رو فرستادی دنبالم.چشمهام چیزی نمی دید و گوشهام کرشده بود.مدام از بچه ها می گفتید و من به هیچ فکر می کردم.به مرگ.دست هنگامه و مهرداد و گرفتی و اومدی در خونه.اون روز واقعا درد و تو چشمهات دیدم.دستهات می لرزید مثل صدات.از پشت در اسممو صدا زدی که بیا بچه هاتو بگیر.سر سه روز تا دیدی برنگشتم.بچه هارو بردی.باورت نمی شد ،من که مثل موم توی دستهای تو بودم.اینطور خودخواه بشم.نه.من هیچ وقت خود خواه نبودم.فقط مرده بودم.چند سال گذشت تا فهمیدی من دیگه وجود ندارم.مردم.اومدی دم در.کف دستتو محکم به درزدی.صدام می کردی...مینا..مینا...مینا...من همینطور پشت در خونه نشسته بودم.یه چیزی از بالای در پرت شد پایین.داد زدی که بیا، آزادت کردم.یه بسته پر سکه و طلاق نامه.قبل از شنیدن حرفت، لرزش صداتو شنیدم اما من به هیچ چیز فکر نمی کردم.نه به تو که اون لحظه اشک تو چشمات جمع شده بود.نه به هجده سال زندگی مشترک....
از آخرین باری که اومدی دم در و اون چیزهارو پرت کردی،یه سال نگذشته بود.زنگ در خورد و من به هوای اینکه بچه ها رو آوردی ،بدو خودم و رسوندم دم در.درو که باز کردم.دیدم تمام کوچه پرشده از گل سرخ.سر که چرخوندم استاد و دیدم .نشست رو زمین.گوشه چادرمو گرفت و بو کرد.سرشو آورد بالا نگاه کرد تو چشام....... خانم من عاشق شدم.باور کنید گناه نیست. دویدم توی خونه و درو بستم.این مرد با این کارش همه چیزو شکست.مهران با یه نگاه ،همه وجودمو پر کرد.تا یکسال جوابشو ندادم .چرا راستش و نگم.جواب نه دادم ،برای اینکه تو و بچه ها فکر نکنید من قصدی داشتم یا...نه.من هیچ وفت فکرشم نمی کردم.
چقدر زندگي شيرينه وقتی شوهرت....نه.....همخونه ات، تو رو با تمام وجودش دوست داشته باشه.با همه خوبیها و بدیهات،.تو هموني باشي كه همیشه می خواسته ....مي دوني مي گه از روز اول از اين خوشش اومده كه من تا حالا ابرو بر نداشتم يا اينكه مي گه عاشق اون مانتوي خاكستريه.باورت مي شه مهران ،من اينو با تمام وجودم حس كردم كه اون انگار زنهاي ديگه رو نمي بينه، تو وجود اون، عشق منه كه فرمانروايي مي كنه.. مهم اينه كه ما هستيم از هم، با هم، براي هم، تا هميشه.....و ده سال گذشت از عمر من. از ابتداي اولين روز عمر من....مهران من دارم نفس مي كشم . هر روز تكرار مي شم تا بي نهايت و ضرب در آرامش تا عمق.من به چيز هايي كه مي خواستم رسيدم اما تو مهران ......بگو تا كجا مي خواي به اين رياضت ادامه بدي.....